طلاق از منظر دبی فورد

دبی فورد، موضوع طلاق را به عنوان یکی از راه‌های تکامل انسان می‌داند و از آن به عنوان جدایی معنوی یاد می‌کند، بر این دیدگاه چه اشکالات و نقد‌هائی وارد می‌باشد؟

یکی از علل موفقیت افرادی همچون دبی فورد در جذب افراد و ایجاد مؤسسات بزرگ و برگزاری سمینارها ، پرداختن به خلأهای عاطفی جامعه است . آنها با جستجو در متن جامعه و پیدا کردن خلأهای عاطفی و پر کردن آن ، خیل انسان های دردمند را با اعتقادات خود همراه می کنند ، و ریسمان به گردن به اهداف خود سوق می دهند .
یکی از خلأهای عاطفی در جوامع انسانی، خصوصا جوامع غربی ، خلأِ ناشی از جدایی و طلاق و از هم پاشیده شدن بنیان خانواده است . این مسئله یکی از اساسی ترین ریشه‌های اضطراب و فشار روانی در جامعه است .
زن و مردی که روزی چنان عاشقانه و با شور ، زندگی خود را آغاز و در ذهن خود یک زندگی آرمانی تصور کرده بودند ، حال پس از گذشت زمانی کوتاه با نفرت از هم جدا می شوند . تحمل رنج این فشار روحی خصوصا برای یک زن دردیست وصف ناپذیر که التیام آن گاها سال‌ها طول می‌کشد و گاهی منجر به خودکشی می‌شود و در هر حال آرامش طبیعی یک انسان را مختل می کند.
بر همین اساس دبی فورد با نگاه به مسئله طلاق ، کتاب جدایی معنوی را به رشته تحریر درآورده است .
او با رصد زیرکانه در اجتماع انسانی موضوعی را که تحت عنوان آن بتواند فرضیه یکپارچه خود را به خورد جامعه بدهد، پیدا کرده است و در ضمن ارائه داستان‌هایی از افرادی که در زندگی شکست خورده بودند و با مراجعه به او متحول شده اند ، مسئله سایه را مطرح می کند . ابتدا برای همسان سازی روحی بین مخاطب و خود ، داستان زندگی و طلاق خود را طرح می‌کند و البته تا آخر کتاب جریاناتی را از طلاق خود بازگو می‌کند .
او از طلاق به عنوان جدایی معنوی یاد می کند .
« جدایی معنوی ، ما را به پیوند با عالی ترین جنبه وجودمان فرا می‌خواند تا با حضور والای آن لذت و آزادی نامحدودمان را برای ساختن زندگی رؤیایی خود باز پس بگیریم [1]. »
وی برای روند بهبود یک شخص که طلاق را تجربه کرده است هفت قانون را پیشنهاد می‌کند که دو مورد از آنها مورد بررسی قرار می گیرد .
قانون پذیرش
« هر چیزی آنگونه است که باید باشد. هیچ رویدادی اتفاقی نیست و هیچ تصادفی وجود ندارد[2] . » « قانون پذیرش به ما امکان درک عمیق این نکته را می‌دهد که چه آگاه باشیم یا نباشیم ، همیشه در حال تکامل هستیم . زندگی هر کدام از ما به گونه ای طراحی شده است که دقیقا آنچه را که برای حفاظت از خود در سیر تکاملی بی همتایمان نیاز داریم ، دریافت کنیم .
خرد هستی که در درون ما حضور دارد می‌داند که برای در آغوش کشیدن شکوه وجودمان دقیقا به چه نیاز داریم . هر یک از ما برای رشد و تکامل خود نیاز داریم به شکوه بی همتای‌مان که از پیش در درون ما رمز گذاری شده است، برسیم؛ این رمز با اطلاعات حیاتی و مهمی که در بر دارد ما را به شگفت انگیزترین تجلی وجودمان رهنمون می شود .
خرد هستی ما را هدایت می‌کند که به درستی، مناسب ترین افراد را به سوی خود بخوانیم تا رویدادها و احساساتی را که برای آگاهی از والاترین تجلی وجود خود نیاز داریم ، با آنها تجربه کنیم[3] .
بعد دبی داستان زندگی خود را تعریف می کند می گوید : « من باید با «دان» ازدواج می کردم که ناخودآگاه مرا به زخم های درون کودکی‌ام بازگرداند و آنچه را نیاز داشتم به من ندهد و نومیدم کند . هر آنچه را که «دان» نگفت و انجام داد و نداد، موجب شکافتن پوسته دفاعی زخم‌های عمیق و پنهانی درونم شد و طلاق و تمامی رنج های حاصل از آن مرا وادار کرد از خود بپرسم چه کسی هستم و اینجا چه می کنم ؛ امروز می بینم که تجارب نهانی در پس پرده حوادث ناگوار ، تنها راه رقم خوردن سرنوشتم بود[4] . »
بی شک انسان در زندگی به دنبال این است که همه چیز در جای خودش باشد تا هیچ وقت شالوده آرامش او به هم نریزد . اما کسی که طلاق را تجربه کرده است ، احساس درونی و قلبی اش این است که همه چیز به هم خورده و این شکست عاطفی باعث ناراحتی هایی در جسم و روحش شده است .
دبی فورد برای اینکه بیمار روحی خود را از این حالت دربیاورد ، به او می‌گوید : اصلا نگران نباش هیچ اتفاقی نیفتاده ، فکر نکن در زندگی شکست خورده ای و همه چیز از دستت رفته است ، اصلا این طلاق و جدایی بر اساس برنامه ریزی خرد هستی بوده است. ما همه مانند روباتِ برنامه ریزی شده‌ایم و هدفی از قبل در ما تعیین شده است و خواه ناخواه این اتفاقات روی خواهد داد تا به آن هدف برسیم . او اضافه می کند بعضا خودمان هدف را اصلا نمی دانیم مهم این است که به خرد هستی اعتماد کنیم .
بعد تجربه زندگی خود را به عنوان نمونه مثالی به مخاطب می دهد و در ادامه می‌نویسد: « اکنون با نگاهی دوباره به اتفاقاتی که موجب طلاقم شدند می‌توانم ببینم که تمامی آنها بخشی از طرح و نقشه الهی بودند[5]. »
مضمون خلاصه داستان زندگی دبی از این قرار است .
ابتدا در فلوریدا زندگی می کردم . با همه نگرانی هایی که برای آینده شغلی‌ام داشتم فروشگاهم را فروختم و برای پی گرفتن رؤیاهایم به کلرادو رفته و با «ریک» آشنا شدم . زندگی با او را آغاز کردم . اما با گذشت مدت زمانی کوتاه تحت شرایطی از او جدا شدم و با «دان» آشنا شدم با او ازدواج کردم و بچه دار شدم قبل از یک سالگی نوزادم از او جدا شدم. بعد با خود فکر کردم که آیا همین طور زانوی غم بغل کنم یا با مشکلات دست و پنجه نرم کنم؟ تصمیم گرفتم دومین راه را انتخاب کنم و پس از مدتی دبی فوردِ شکست خورده تبدیل شد به شخصیتی که الان یک خانواده دو نفره موفق دارد و چند کتاب نوشته است بعد تازه فهمیدم که تمام این فراز و نشیب های زندگی و جدایی به خاطر برنامه ریزی خرد هستی بود تا من به این هدف عالی برسم .
با دقت در نوشته های دبی چند نکته روشن می شود ؛
1.دبی برای انسان ، نقشه راهی را ترسیم می کند که خود هیچ گونه دخالتی در آن ندارد و باید برای رسیدن به هدف از پیش تعیین شده ، خود را به رودخانه رؤیاهایش بسپرد تا در آخر او را به هدف معین شده اش برساند و این نقشه را خرد هستی یا حکمت الهی می نامد و حال آنکه انسانیت انسان به اختیار اوست و این که بتواند آینده خود را با دستان خود بسازد حال این سؤال را از دبی می‌کنیم‌؛ که اشخاص زیادی هستند که عمری در دنیا زندگی می کنند ولی در هیچ عرصه ای از زندگی موفق نیستند دست به کارهای وقیحی همچون قتل و کشتار می زنند ظلم می‌کنند و در آخر خودشان هم از دنیا می‌روند؛ چرا خرد هستی این چنین نقشه بدی را برای آنها ترسیم کرده بود ؟ فرق یک قاتل فراری که هزاران نفر را با سلاح های کشتار جمعی از بین برده است و خود نیز به درک واصل شده است با خانم دبی فورد در چیست ؟ این چه خرد و حکمتی است که فردی را به موفقیت می‌رساند و فردی را به ضلالت و گمراهی‌؟ یا شخصی که در دوران کودکی از دنیا میرود چرا خرد هستی ،نقشه راه او را ناقص ترسیم کرده است ؟
با این بیان روشن می شود که نباید به مسئله خوشبینانه نگاه کنیم که دبی فورد می‌خواهد بگوید : خوب الان که دیگر طلاق گرفتی بپذیر و به فکر آینده باش؛ چون ادعای او این است که خرد هستی و حکمت الهی است که باعث می‌شود رویدادهایی پیش بیاید پس طلاق شما هم اتفاقی نیست و از پیش تعیین شده است .
« هستی با همه كمالش تدبیر می‌كند تا دقیقا به ما همان چیزی را بدهد كه برای تكمیل تركیبمان به آن نیاز داریم لذا به ما شادی ها غم ها طلاق ها را می‌دهد[6] .»
2. دبی در بخشی از نوشتارش می گوید : طلاق وتمامی رنج‌های حاصل از آن مرا وادار كرد از خود بپرسم چه كسی هستم و اینجا چه می‌كنم امروز می‌بینم كه تجارب نهانی در پس پرده حوادث ناگوار تنها راه رقم خوردن سرنوشتم بود [7].
نکته اینجاست که حتما لازم نیست اتفاقات افتاده در خارج را با نام خرد هستی رنگ و بوی الهی داد و نتیجه گرفت اینها برای رشد دادن انسان لازم است و این همان اول ادعا ست كه از كجا اینقدر مطمئن هستی كه تنها راه همان بود كه باید در زندگی شكستی پیش می‌آمد بعد این سؤالات را از خود می پرسیدی که من چه کسی هستم و اینجا چه می‌کنم؟ و حال آنكه همان رهبران دینی و انبیایی كه از آنها انتقاد می‌كنی همه توصیه و سفارش كرده اند كه انسان قبل از باختن عمرش و قبل از چشیدن اتفاقات ناگوار از خود این سؤالات را بكند و برای آنها جوابی پیدا كند .امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرمایند : « رَحِمَ اللهُ امرء عَلِمَ مِن أین و فی أین و إلی أین » خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا زندگی می کند و در نهایت به کجا می رود .
3. نکته سوم این است که ، خرد هستی به عنوان حکمت و نقشه الهی طرح می‌شود و این «اله»ی که اینجا مطرح می شود لزوما به معنای خدای خالق نیست که بحث آن به تفصیل بررسی خواهد شد .
4. قانون پذیرش بر این اساس مطرح می شود که بیمار احساس گناهی را که نسبت به کارهای غلطش دارد فراموش کند و خود را به خاطر کمبودها و عقب افتادگی ها سرزنش نکند . در حقیقت این قانون تمامی کارهای غلط گذشته را توجیه می کند و فرصت جبران را از بیمار می‌گیرد .
5. دبی ناخودآگاه در ذهن مخاطب خود جای می دهد که خانواده دو نفره هم می تواند در زندگی موفق باشد و حتی وجود یکی از والدین برای رشد کودک کافیست و اینجاست که با این خذعبلات بنیان خانواده را سست می‌کند. وی عدم موفقیت‌های خود در ازدواج و زندگی را به پای خرد هستی می‌نویسد در حالی که برگشت این مشکلات به عدم تفکر در ابتدای کار می‌باشد اگر دبی با چشم باز ازدواج می‌کرد این وصل به جدایی ختم نمی‌شد. او آنقدر بر مفید بودن طلاق برای رسیدن به یکپارچه می‌گوید که به ذهن مخاطب می‌رسد تنها راهِ دست یافتن به کمال، طلاق است. به داستانی که دبی تعریف می کند دقت کنید ؛
« نه سال می‌شد که «لیندا» با «وارن» ازدواج کرده بود و پسری زیبا و سالم به نام «زاخاری» داشت . اما یک روز زمانی که زاخاری سه ماهه بود ، وارن به همسر خود گفت که زندگی با لیندا پرتنش است. اندکی پس از آن، وارن خانواده خود را ترک کرد . لیندا از نظر احساسی متزلزل شده بود و بی رویه دارو مصرف می کرد ... رفتن وارن تاریک‌ترین لحظه در تمامی زندگی لیندا بود که او را به قعر ورطه سردرگمی کشاند. لیندا خُرد و در هم شکسته ، مصرف داروها را کنار گذاشت و برای نخستین بار در زندگیِ خود دریافتِ کمک را پذیرفت و به این ترتیب تاریک‌ترین لحظه زندگی‌اش به موهبتی بزرگ تبدیل شد‌. نبودن وارن موجب شد که او شروع به درمان کند ، کتاب بخواند، به جلسات خودشناسی برود دوستان واقعی پیدا کند و همان گونه که آرزو داشت مادر خوبی برای فرزندش باشد آنچه لیندا کشف کرد این بود که احساساتش بسیار مهم هستند و برای بهبودی باید تمامی آنها را بپذیرد. او دریافت که چگونه میان توهم و حقیقت تمایز قائل شود. توهم این که بدون وارن نمی تواند خانواده واقعی داشته باشد به حقیقت آن که او و زاخاری یک خانواده زیبا را تشکیل می دهند، مبدل شد. توهم اینکه بدون وارن هیچ ارزشی ندارد به حقیقت آن که او مادری ارزشمند برای زاخاری و عضوی مهم برای جامعه است، مبدل شد[8] . »

________________________________________
[1] جدایی معنوی ص 26
[2] همان ص 27
[3] همان ص 52
[4] همان ص 52
[5] همان ص 56
[6] راز سایه ص 31
[7] جدایی معنوی ص 52
[8] همان ص 40

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.