حقيقت و مراحل مقام فنا

البته همانطور كه از نام مقام فناء بر مي آيد، آنجا ديگر خودي نيست، و هر چه هست اوست؟

پرسش گر گرامي ظاهرا پرسش شما در مورد اين مساله است كه آيا در مقام فناي عرفاني، خوديت عارف از ميان مي‌رود يا خير؟
در اين رابطه بايد گفت: عارف در سلوك خود سر انجام به جايي مي رسد كه غير حق را نمي بيند و خواسته هاي خود را در خواسته هاي خداوند گم مي كند و فاني در اراده خداوند و انجام خواست خداي متعال مي گردد. اين به اين معنا نيست كه كار و زندگي خود را رها مي كند و روابط اجتماعي ندارد. بلكه در تمامي كارها و روابط خود خدا را در نظر مي گيرد و در جهت كسب رضايت او گام برمي دارد.
در ادامه براي توضيح بيشتر بايد گفت: فنا در لغت به معناى عدم و نيستى است و معناى آن آن‌چنان واضح است كه اهل لغت براى توضيح آن يا به ذكر مترادفش يعنى عدم اكتفا كرده يا آن را با ضدش، يعنى بقا معرفى كرده‏اند. هر چند ممكن است اين دو معناى فنا به ظاهر متفاوت به نظر آيند، زيرا بقا در مقابل تغيير و تحول مطرح مى‏شود و عدم به معناى نيستى محض است، به اين معنا كه اگر فنا را با مترادفش در نظر آوريم به معناي نيستي است و اگر در مقابل ضدش در نظر گرفته شود به معناي تغيير و تحول است.
ليكن هردو يك امر را قصد كرده‏اند، زيرا بقا گاهى به معناى ثَبات است كه در اين صورت ضد آن تحول است و گاهى به معناى استمرار وجود خاص، ثابت باشد يا متغير، كه در اين صورت ضد آن عدم و نابودى است. و به نظر مى‏رسد كه در اينجا معناى دوم اراده شده است. از اين جهت در كتاب‏هاى لغت كه به ريشه كلمات پرداخته‏اند، اصل معناى فنا را انقطاع دانسته‏اند. به نظر مى‏رسد بهترين معناى فنا همان انقطاع است كه در زبان فارسى كلمه «نابودى» همان را مى‏رساند، زيرا «نابودى» در مورد چيزى معنا مى‏دهد كه قبلاً موجود بوده است.

حقيقت فنا
هر چند كه فنا از لحاظ لغوى، كه برگرفته از ديدگاه عرفى است، به معناى نابودى و انقطاع وجود است، به نظر مى‏رسد حقيقت آن امرى پيچيده باشد، حال پرسش اين است كه در عرفان اسلامي مراد از فنا چيست؟ آيا سالكى كه به فنا مى‏رسد به طور كلى نابود مى‏گردد؟ يا اينكه تغيير و تحولى در يكى از ابعاد وجودى‏اش رخ مى‏دهد؟ اين تغيير چگونه و تا چه حدى است؟ اين احتمال نيز در اينجا مطرح مى‏گردد كه فنا از سنخ رفتن در حجاب باشد؛ حال يا به اين اعتبار كه سالك در فنا از ديدگان پنهان مى‏شود يا به اين جهت كه عالم و حتى خود سالك در هنگام فنا از او مخفى مى‏شود.
براى بررسى اين‌كه حقيقت فنا از كدام سنخ است، در ابتدا به بحث مراتب فنا از ديدگاه بعضى از عارفان اسلامى مى‏پردازيم تا با ديدگاهى روشن در اين زمينه، به گونه‏شناسى فنا در عرفان اسلامى دست يابيم. عزالدين كاشانى وقتى به مراتب فنا نزد عارفان مى‏پردازد، از فناى از شهوت، فناى از رغبت، و فناى متحقق به حق سخن مى‏گويد. فناى از شهوت، زوال أمّاره بودن نفس و اتصاف آن به لوّامه است. در اين حالت هنوز اخلاق حسنه در قلب مستحكم نشده و در نتيجه هنوز اضطراب بر قلب حاكم است.
در مرتبه بعد، اميال زائل شده، قلب به استقامت و مطمئن بودن متصف مى‏گردد. در مرتبه فناى متحقق به حق، سالك خود و خلق را نمى‏بيند. همين خود داراى مراتبى است: در اولين مرتبه، سالك فعل خود را نديده، آن را مستند به خدا مى‏يابد؛
در مرتبه دوم، ذات خود را نمى‏بيند؛ در مرتبه سوم حتى فناى ذات خودش را نيز نمى‏بيند. كاشانى از آن تعبير به فناى از فنا مى‏كند و آخرين مرتبه، فناى وجود در وجود يا شهود در شهود است.
لاهيجى در گلشن راز فنا را داراى سه مرتبه فناى افعالى، فناى صفاتى و فناى ذاتى يعنى (محو، طمس و محق) مى‏داند، كه سالك بعد از گذر از مرحله تبديل اعمال و اخلاق سيئه به حسنه، به آنها نائل مى‏شود. در فناى افعالى، سالك همه افعال را در افعال حق فانى مى‏بيند، زيرا خداوند به تجلىِ افعالى بر او متجلى شده است و هيچ فعلي را از بندگان نميبيند و سرچشمه همه افعال را خداوند مي‌داند؛ در مرتبه دوم حق به تجلىِ صفاتى بر سالك متجلى مى‏شود و او صفات تمام اشياء را در صفات حق فانى مى‏بيند و به غير از خداوند هيچ شخصى را داراى صفت نمى‏بيند و خود و تمام اشياء را مظهر و مجلاى صفات الهى مى‏شناسد و صفات او را در خود ظاهر مى‏بيند. در مرتبه سوم، حق به تجلىِ ذاتى بر سالك متجلى مى‏شود و او جميع ذوات اشياء را در پرتو نور تجلى ذات احديت، فانى مى‏يابد وجود اشياء را وجود حق مى‏داند و در ديده حق بينِ عارف «كل شى‏ء هالك الا وجهه» جلوه‏گرى نموده، به‏جز وجود واجب، موجود ديگرى نبيند و خيال غيريت نزد وى محال گردد.

خواجه عبدالله انصارى براى فنا سه مرتبه مطرح كرده است: فناى علمى، جحدى و فناى حقى. عبدالرزاق كاشانى در شرح اين سخن، مرتبه اوّل را فناى علم عبد در علم خداوند مى‏داند، زيرا علم به خداوند با عقل كه طريق ادراك آن، تصورات ذهنى است حاصل نمى‏شود، پس هر كس به مرتبه‏اى برسد كه به صورت شهودى، يعنى با علم حضورى به خداوند علم پيدا كند، در حقيقت از علم خويش فانى گشته است و به علم خداوند متصف گرديده است، زيرا علم حضورى به حق در اين حالت مثل علم حضورى انسان به ذات خويش مى‏باشد.
تفاوت علم حضوري به علم حصولي و ذهني اين است كه شخصي بخواهد آتش را با تعاريف ديگران تصور نمايد و يا اينكه آتش را از نزديك مشاهده كند؛ مرتبه دوّم اين است كه اين علم حضورى نيز ساقط شده، به معاينه تبديل مى‏گردد كه از شهود هم بالاتر است و از اين رو سالك به مقصود خويش واصل، و طلبْ متوقف مى‏گردد و حتى در آخرين مراحلِ اين مرتبه با فانى‏شدن وجود سالك در وجود حق و وصول به حضرت جمع، شهود معاينه نيز از بين مى‏رود و تثليثى كه در معاينه وجود دارد، يعنى معايِن (سالك)، معايَن( پروردگار) و عيان (نوع ارتباطي كه بين سالك و حضرت حق در اينجا وجود دارد) رخت برمى‏بندد. آخرين مرتبه، فناى از فنا است كه سالك درمى‏يابد كه اصلاً فنايى رخ نداده و تنها توهم سالك رخت بربسته است، زيرا فانى از ازل فانى بوده و باقى نيز همواره بوده و است و اين مرتبه حقِ فنا است، زيرا خود فنا نيز ازبين مى‏رود و چيزى جز حق متعال باقى نمى‏ماند.
سيد حيدر آملى با توجه به مراتب توحيد، فنا را داراى سه مرتبه مى‏داند: 1. فناى در حضرت احديت كه شخص از رسم و صفات خويش فانى مى‏شود. در اين حالت، سالكْ خداوند را تنها با اسماء و صفاتش مى‏بيند و اين مرتبه توحيد در ولايت است. مرتبه دوم فناى در ذات است با باقى‏ماندن رسم خفى از شخص كه نشان دوگانگى و دوستى است و آن را توحيد در حقائق مى‏گويند. آخرين مرتبه، مقام احديتِ الفرق والجمع است كه توحيدِ حق «ذاته بذاته» است كه در آن، رسم خفى نيز باقى نمى‏ماند.
با توجه به مسائلي كه گفته شد و تقسيمات برخي از عرفا ذكر اين نكته ضروري است كه>فنا در عرفان اسلامى براى ارتقاى حد وجودى انسان است كه شامل احاطه وجودى و تغيير ماهيتِ او مى‏شود. ليكن از آنجا كه فنا مرحله به مرحله محقق مى‏شود و به عبارت ديگر تدريجى است نه دفعى، در محدوده‏اى از اين سير، ذات بشرى انسان باقى است و صرفا دچار تحول صفاتى مى‏شود. به نظر مى‏رسد كه نه‏تنها در مراحل مقدماتىِ فنا كه حالات انسان تغيير مى‏كند، ذات بشرى باقى است، بلكه در فناى افعالى و صفاتى كه دو مرتبه اصلى فنا هستند، نيز همين‏گونه است، زيرا در اين مراتب، سالك صرفا به شهود حقيقت مى‏رسد و به تعبير بعضى عارفان با چشم و گوشِ حق مى‏بيند، امّا در مرتبه فناى ذاتى امر به‏گونه ديگرى است، يعنى ديگر ذات بشرى براى سالك باقى‏نمى‏ماند وبه‏طور كلى تغيير هويت مى‏دهد، به‏گونه‏اى‏كه بدن خودش با ساير بدن‏ها برايش تفاوتى ندارد.
در سير سالك به سوى فناى ذاتى با احاطه وجودى‏اى كه به دست مى‏آورد، معرفت حقيقى او نيز افزايش مى‏يابد، زيرا اين معرفت لازمه احاطه وجودى‏اى است كه به مددِ آن، سالك نه از طريق مفاهيم، بلكه همه اشياء را به تفصيل در ذات خود مى‏نگرد. از اين‏رو فنا نه تنها به معناى نابودى و از دست دادن چيزى نيست، بلكه رفع موانعى است كه از جهت مادى براى انسان پديد آمده است، به صورتى كه حجاب‏هاى توهم‏زا از وجود او رخت برمى‏بندد و وجودى مى‏يابد كه حقايق را همانگونه كه هست مى‏يابد و از اين‏رو درمى‏يابد كه همه موجودات هر چند خودشان آگاه نيستند، هيچ استقلالى ندارند و در حقيقت، فانى در ذات حق هستند. امّا معرفت به اين فنا نيازمند فناى سلوكى است و هر چند همه موجودات به سوى فنا مى‏روند، بدون فناى سلوكى كه حد و احاطه وجودى انسان را تغيير مى‏دهد، اين معرفت حاصل نخواهد شد.
بدين‏ترتيب آنچه حقيقتا فنا است، فناى ذاتى است، وبقيه مراتب فنا با نزديكى و دورى به آن ارزش‏گذارى مى‏شوند. ليكن چنين فنايى تنها براى افراد خاصى رخ مى‏دهد. پس هرچند مطلوبِ همه‏است، ليكن براى همه الزامى نيست، امّا بعضى مراتب مقدماتىِ آن كه در مرتبه خود، صفات و رفتار انسان را تغيير مى‏دهد براى همه مطلوب است بنابر اين مي‌توان نتيجه گرفت كه با توجه به سخنان بعضى از عرفا در زمينه فنا كه مى‏توان آن را چكيده تمام ديدگاه‏ها در اين زمينه دانست، بايد گفت: فنا تعدادى مراحل مقدماتى دارد كه درحقيقت، مراحل مقدماتى سلوك هستند و اطلاق فنا بر آنها در سخنان عارفان صرفا تعبيرى مجازى است.
و البته بايد گفت در تمام سخنان عارفان چيزى نمى‏يابيم كه فنا را نابودى و از بين رفتن سالك به طور كلى تصوير كرده باشد، بلكه برعكس تصريحات و قراين بسيارى وجود دارد كه حكايت از اين دارد كه سالك حتى در فناى ذاتى نيز وجود خاص خويش را دارد. از جمله قرائن قوى بر اين مطلب مسئله بقا است كه همواره در كنار فنا قرار دارد و ملازم آن محسوب مى‏شود. هيچ فنايى نيست مگر اينكه بقايى را در پى دارد.
با مراجعه به سخنان عارفان مشخص مى‏شود كه مقصود آنها از بقا در اينجا جايگزين آن چيزى است كه در فنا از دست مى‏رود. امام خمينى(ره) مى‏فرمايد كه فنا عدم نيست، بلكه بازگشت از عالم طبيعت به ملكوت است. پس در هر لحظه تجلّى الهى از عالم ملكوت در طبيعت ظاهر مى‏شود و از طبيعت به ملكوت بازمى‏گردد.
ايشان نتيجه مى‏گيرد كه تمام طبيعت و ملكوت دائما در حال تبديل و تجدد است و عالم در هر لحظه حادث است. بدين‏ترتيب به نظر واضح مى‏رسد كه فنا صرف عدم و نابودى نيست، بلكه عدمى است كه وجودى را درپى‏دارد واين همان معناى تحول و تغيير است. بنابر اين فنا داراي مراحل مختلفي مي‌باشد كه تنها در مرحله نهايي آن عارف به اين نكته مي‌رسد كه خودي در ميان نيست و هر چه هست اوست.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.