تبيين برتري عرفان اسلامي از برترين مكاتب عرفاني

عرفان در هر جاي جهان يك سير دروني و شخصي است كه انسان را به آگاهي برتري مي‌رساند؛ حتي اگر اين آگاهي و شناخت از خلأ، پوچي يا جهل باشد. سير عرفاني در هر مكتبي، هر جاي جهان و در مقاطع گوناگون تاريخ، با اعمال و باورهايي صورت مي‌گيرد كه رسيدن به غايت سير را ميسر مي‌سازد.ازاين رو مي‌توان مكاتب عرفاني را از جهات گوناگوني دسته بندي كرد؛از جمله بر اساس اعمال، اعتقادات و حتي از لحاظ تاريخي يا جغرافيايي.اما طبقه بندي آنها بر اساس غايت سير،عميق‌تر و بنيادين است؛زيرا اين روش از توجه به اعمال و عقايد بي‌نياز نبوده لازم است نگاهي جامع به هر مكتب داشته باشيم و ديگر اينكه بررسي غايت سير عرفاني در هر مكتب به معناي ارزيابي تمام دارايي و دواعي آن بوده و با يافتن معياري مناسب مي‌توان در باب برتري و فروتري هر مكتب عرفاني نسبت به سايرين قضاوت كرد. برپايه علتهاي ذكر شده در اين مقاله، همترين مكاتب عرفاني جهان را -که بعضاً منشأ زايش عرفانهاي جديدي در روزگار ما بوده‌اند- مي‌كاريم و در مواردي به صورت‌هاي نوپديد آنها اشاره مي‌كنيم. اما مساله‌ي تحقيق، طبقه بندي مكاتب مادر و عمده بوده و با روش بررسي و نقد غايت سير در هر مكتب مي‌كوشيم طبقه بندي همراه با قضاوت ارزشي را از آنها ارائه دهيم. بنابراين دامنه پژوهش، بررسي و نقد و طبقه بندي غايت شش مكتب عمده عرفاني زنده در جهان است.
فرضيه اين است كه اين مكاتب به ترتيب از مراتب پايين به بالا اينطور قابل طبقه بندي هستند: شامانيسم (طبيعت گرايي وهم‌جو)، تائوئيسم (طبيعت گرايي واقع بين)، بوديسم (انسان گرايي الحادي)، هندوئيسم(انسان گرايي الاهي)، عرفان مسيحي (خداگرايي انسان انگار)، عرفان اسلام (خداگرايي انسان باور)
در اين نوشتار در حد دامنه تحقيق و به اندازه‌ي لازم براي اثبات فرضيه مورد نظر، اين مكاتب بررسي و نقد مي‌شود و با توجه به اهميت توصيف و نقد كامل‌تر هر كدام از اين مكاتب عرفاني، اين مهم را به فرصتهاي ديگر وامي‌گذاريم.

بسمه تعالي
تبيين برتري عرفان اسلامي از برترين مكاتب عرفاني
مقدمه
عرفان در هر جاي جهان يك سير دروني و شخصي است كه انسان را به آگاهي برتري مي‌رساند؛ حتي اگر اين آگاهي و شناخت از خلأ، پوچي يا جهل باشد. سير عرفاني در هر مكتبي، هر جاي جهان و در مقاطع گوناگون تاريخ، با اعمال و باورهايي صورت مي‌گيرد كه رسيدن به غايت سير را ميسر مي‌سازد.ازاين رو مي‌توان مكاتب عرفاني را از جهات گوناگوني دسته بندي كرد؛از جمله بر اساس اعمال، اعتقادات و حتي از لحاظ تاريخي يا جغرافيايي.اما طبقه بندي آنها بر اساس غايت سير،عميق‌تر و بنيادين است؛زيرا اين روش از توجه به اعمال و عقايد بي‌نياز نبوده لازم است نگاهي جامع به هر مكتب داشته باشيم و ديگر اينكه بررسي غايت سير عرفاني در هر مكتب به معناي ارزيابي تمام دارايي و دواعي آن بوده و با يافتن معياري مناسب مي‌توان در باب برتري و فروتري هر مكتب عرفاني نسبت به سايرين قضاوت كرد. برپايه علتهاي ذكر شده در اين مقاله، همترين مكاتب عرفاني جهان را -که بعضاً منشأ زايش عرفانهاي جديدي در روزگار ما بوده‌اند- مي‌كاريم و در مواردي به صورت‌هاي نوپديد آنها اشاره مي‌كنيم. اما مساله‌ي تحقيق، طبقه بندي مكاتب مادر و عمده بوده و با روش بررسي و نقد غايت سير در هر مكتب مي‌كوشيم طبقه بندي همراه با قضاوت ارزشي را از آنها ارائه دهيم. بنابراين دامنه پژوهش، بررسي و نقد و طبقه بندي غايت شش مكتب عمده عرفاني زنده در جهان است.
فرضيه اين است كه اين مكاتب به ترتيب از مراتب پايين به بالا اينطور قابل طبقه بندي هستند: شامانيسم (طبيعت گرايي وهم‌جو)، تائوئيسم (طبيعت گرايي واقع بين)، بوديسم (انسان گرايي الحادي)، هندوئيسم(انسان گرايي الاهي)، عرفان مسيحي (خداگرايي انسان انگار)، عرفان اسلام (خداگرايي انسان باور)
در اين نوشتار در حد دامنه تحقيق و به اندازه‌ي لازم براي اثبات فرضيه مورد نظر، اين مكاتب بررسي و نقد مي‌شود و با توجه به اهميت توصيف و نقد كامل‌تر هر كدام از اين مكاتب عرفاني، اين مهم را به فرصتهاي ديگر وامي‌گذاريم.

ملاك داوري
پيش از توصيف و نقد غايات سير در هر يك از مكاتب عرفاني مورد نظر لازم است معياري براي داوري و ارزيابي آنها تعريف كنيم تا بتوانيم توصيف و نقد هر مكتب را به طور پيوسته و در مجال يك مقاله و با وحدت رويه ارائه دهيم.
براي يافتن ملاك ارزش گذاري غايات سير مكاتب عرفاني در مفهوم غايت سير درنگ مي‌كنيم و مي‌پرسيم اين سير چه سيري است؟ پاسخ اينكه سفري معنوي و دروني است. دوباره مي‌پرسيم غايت آن چيست؟ يافتن حقيقت يا آگاهي برتر. سومين پرسش اينكه: حقيقت چيست؟ و آگاهي برتر از چه چيز است؟
در اينجا پاسخ مكاتب عرفاني گوناگون مختلف است. چنانچه در مقام توصيف خواهيم ديد برخي از آنها در جستجوي نيروي مرموزي در طبيعت هستند و بعضي انسان را حقيقتي مي‌دانند كه بايد شناخته شود و عرفان اديان ابراهيمي خدا را به عنوان حقيقت برتر عالم و غايت سير معنوي و عرفاني معرفي مي‌كنند. هر چه روي اين موضوع دقيق‌تر شويم، تفاوتهاي بيشتري پديدار مي‌شود؛ مثلا آنها كه معرفت حقيقت انسان را غايت سير مي‌دانند، همه يك طور نمي‌انديشند. در هندوئيسم و بوديسم كه هر دو شناخت نفس (آتمن) را غايت سير مي‌دانند، تفاوتي اساس وجود دارد. هندوها نفس را در غايت همان خدا (برهمن) دانسته و اوصاف مشترك براي آنها برمي‌شمارند. اما در بوديسم فرقه هينه‌يانا خود نفس را غايت سير دانسته و در نهايت آن را پوچ، فاني و موهوم مي‌ انگارد و حقيقت را كشف همين پوچي مي‌پندارد.
اگر باز هم دقيق شويم، تفاوتهاي بيشتري رخ مي‌نمايد تا جايي كه حتي شايد دو عارف يك نظر درباره‌ي حقيقت ارائه ندهند يا به بيان دقيقتر در بيان حقيقت، واژگان و مفاهيم يكساني در كار نياورند. اما به هر روي اين حقيقت غايي در مكاتب عرفاني گوناگون ويژگي‌هاي مشتركي دارد كه زمينه‌ي قضاوت ميان آنها را با ملاحظه تفاوت‌ها فراهم مي‌سازد.
اهم اين ويژگي‌هاي مشترك عبارت‌اند از: نامحدوديت، شهودي بودن (غير حسي و غير عقلي)، انحصار اصالت به اين معنا كه با شهود آن حقيقت غايي معلوم مي‌شود كه تنها او اصيل است و ساير چيز‌ها پوچ و موهوم يا فاني در آن يا جلوه‌اي از آن حقيقت مطلق هستند.
از ويژگي‌هاي مذكور برمي‌آيد كه هر چه غايت سير عرفاني از پديده‌هاي محسوس و مفاهيم معقول برتر و منزه تر باشد، سير عرفاني متعالي‌تر خواهد بود.
اين معيار كاملاً ظرفيت اين را دارد كه در باب مكاتب گوناگون به مقايسه و داوري نشسته و مراتب آنها را در نسبت با يكديگر تعيين كنيم.

طبيعت گرايي
طبيعت گرايي معنوي از آنجا آغاز شد كه انسان روزي، نعمت، بركت و همچنين بلاها و مرگ خود را در گرو نيروي طبيعت دانست؛ پس ايمان پيدا كرد كه نيروي برتر و راز آلود طبيعت بر همه شئون آدمي سيطره دارد. بدين ترتيب با تامل در نفس خود به نيروي عظيم طبيعت پي برد و هم از اين رو نفس خود را كاويد تا راهي براي ارتباط و بهره‌برداري از اين نيروي بي‌كران بيابد. با آميخته شدن خود انديشي مذموم و ممدوح از اين كاوش‌هاي درون نگرانه، شيوه‌ها و مكاتب معنوي گوناگوني پديد آمد و تحريفاتي در تعاليم پيامبران و اديان الاهي وارد شد.
در چارچوب ادبيات طبيعت گرايي، معنويت به معناي پذيرش نيروي برتر و مسيطر بر پديده‌هاي مادي طبيعي است كه در تمامي مظاهر طبيعت جريان دارد و عرفان به معناي شناخت و ارتباط با نيرو است.
دو مكتب عمده‌اي كه مي‌توان در چارچوب عرفان طبيعت گرا به تحليل كشيد، يكي عرفان بوميان آمريكا و افريقا است كه البته نظير عقايد و مراسم آنها در پهنه‌ي وسيعي از جهان از استرليا تا سيبري نيز به چشم مي‌خورد؛ اما به علت غلبه‌ي اديان و عرفانهاي ديگر در آسيا سزاوار است كه كانون نخستين مكتب عرفاني در چارچوب طبيعت گرايي را فرهنگ بوميان آمريكا و آفريقا بدانيم. اين مكتب را به علت گزينش شيوه‌هاي توهمي براي شناخت و ارتباط با نيروي طبيعت، با وصف وهم جو توصيف مي‌كنيم.
در مقابل، مرام معنوي عده‌اي از مردمان شرق دور- عمدتاً چين- راكه روشهاي واقع‌نگرانه ي اختيار كرده‌اند طبيعت گرايي واقع نگر مي‌ناميم. البته اين تقسيم به معناي مرزگذاري قطعي و شفاف ميان اين دو مكتب نيست، بلكه جنبه‌ي غالبي دارد؛ زيرا هم طبيعت گرايي واقع نگر داراي عناصر موهوم است و هم طبيعت گرايي وهم جو از واقع نگري تهي نيست.
مهمترين باورهاي مكاتب عرفاني طبيعت گرا عبارت است از: اعتقاد به خدا، يا پرستش ارواح نياكان؛ زيرا به نيروي طبيعت پيوسته و نيك و بدشان در عالم تاثير گذارند؛ مناسكي در مددجويي از نيروهاي طبيعي، عقيده به اشيايي كه منبع نيرو هستند (Mana) و جان‌مند انگاري (Animism) مظاهر طبيعي.

عرفان شامانيسم:
انسانها در صورت بدوي تحريف اديان به طور سنتي به يك رشته قدرتهاي طبيعي و فوق طبيعي اعتقاد داشتند؛ نيرويي كه از طريق جنيان و ارواح و خدايان (رب الانواع) در طبيعت اعمال مي‌شود. البته بسياري از اين افراد معتقد بودند كه خداي برتري نيز وجود دارد كه در آسمانها بوده و با اين واسطه تماس خود را با عالم برقرار مي‌كند. اين مردمان زمين را مادر خود پنداشته و بسياري از حوادث و وقايع طبيعي را داراي اهميت معنوي قلمداد مي‌كنند.
شامان كسي است كه از قدرت جادويي برخوردار بوده و مي‌تواند با نيروهاي مؤثر بر طبيعت ارتباط برقرار كند و در مداواي بيماران و رفع مشكلات قوم خود و طلب روزي و افزايش بركت، آن نيروها را به كار گيرد.
انتخاب شامان
از آنجا كه مهمترين كار شامانها شفاي بيماران و حفظ حيات و رفع خطرات از مردم است، لازم است كه خودشان به نوعي اين مراحل را پشت سر گذارند؛ يعني در حالت خلسه مرگ توهمي را تجربه كنند و حيات مجدد را بچشند؛ حتي بعضي شامانها در تجارت و همي خود كه آن را برتر از تجارت واقعي مي‌دانند، تكه تكه شده و دوباره اجزاي بدنشان به هم مي‌پيوندد.
راه ديگر يا شرط ديگر شامان شدن، فراخواني توسط ارواح است. بسياري از شامانها ادعا مي‌كنند كه از سوي ارواح فراخوانده شده و به آسمانها رفته و ماجراهايي را سپري كرده و از نيروي ارواح تبرك جسته‌اند.
مورد ديگر رياضت و عزلت براي رسيدن به شهود چهره‌ي ارواح مددكار و شنود پيام آنها است. يك شامان اسكيمو به نام ايگيوگاريوك(Igyugaryuk) مي‌گويد استادم سي روز مرا در يك كلبه‌ي برفي كوچك كه فقط به اندازه‌ي نشستنم جا داشت، حبس كرد و چند روز يك بار مقدار كمي آب و غذا به من مي‌داد و من توانستم ارواح پرنده را مشاهده و با انديشيدن به روح ياور خود، او را پيدا كنم.
رياضت و عزلت شامان‌هاي مكزيكي نظير كراوداگ (Crow Dog) . دون خوان معمولا به صورت پياده روي و اقامت‌هاي طولاني و بدون توشه در كوهستان است.
در اين رياضت‌هااست كه شامانها مرگ را تجربه مي‌كنند و به حيات مجدد مي‌رسند و توانايي دفع خطرات و حفظ حيات قوم خود را مي‌يابند. شرط ديگر، جنون و اختلال رواني و سپس خوددرماني توسط كسي است كه صلاحيت مقام شاماني را دارد. «رابطه جنون و صرع و اختلالات رواني و عصبي با شامانيسم به حدي زياد است كه تا چندي پيش بسياري از محققين شامان را يك نوع بيماري رواني مي‌دانستند. در بسياري از مناطق جهان، از قطب شمال تا جنوب امريكا و اسيا، اغلب شامانها قبل از انجام وظيفه يا شغل شاماني به نوعي جنون دچار مي‌گردند و گاهي اصولاً اختلال رواني يكي از نشانه‌هاي فراخوانده شدن براي اين كار است.»
گذر از اين بيماري نشان مي‌دهد كه شامان توانايي درمانگري و شفابخشي يافته است. اين مرحله از بيماري رواني يا جنون يا براي استقرار ارواح نيك در جسم شامان آينده است كه در مراحل اوليه عوارض رواني در پي دارد، ولي به تدريج كه شامان بتواند اين نيروها را مهار كند و به كار گيرد، تنها در هنگام خلسه يا جذبه حالت لرزه يا غش به او دست مي‌دهد كه نشانه‌ي فعال شدن نيروهاي معنوي و ارتباط با نيروي نافذ بر طبيعت است.
يا اينكه بيماري شاماني به علت استقرار ارواح خبيث و جنيان در تن شامان آينده است و در صورت مبارزه و غلبه، شخص مي‌تواند در آينده به مقام شاماني برسد؛ زيرا معلوم مي‌شود نيروي خير نافذ بر طبيعت و ارواح به او عنايت داشته و او را تقويت كرده و ارواح خبيث را رانده‌اند.

زيربناي شامانيسم
گرچه بسياري از محققان ريشه دين و جادو را يكي مي‌دانند، اما «اميل دوركيم روي اين اصل كه دين از نهادهاي اساسي جامعه است و نهادهاي اساسي بايد عمومي باشند، جادو را غير از دين مي‌دانست؛ زيرا سحر و جادو مخصوص افراد خاصي است كه شرايط ويژه و استعداد خاصي دارند.
همچنين دين و جادو در اين اساس با هم متفاوتند كه دين متوجه تعظيم و پرستش موجودات ماوراي طبيعت است، ولي جادوگر مي‌خواهد قواي ماوراي طبيعت را به سود خود مهار كند؛ اگرچه همين عمل ساحر يا كاهن گاهي جنبه‌ي تقدس پيدا مي‌كند.
در شامانيسم اعتقاد به اجنه و ديوان و ارواح كه به اشكال مختلف (بيشتر به صورت حيوان) ظاهر مي‌شوند و فقط شامانها قادر به رؤيت آنهايند، اصل بنيادي است و بناي اين مرام يكسره بر اين پايه بوده و بدون آن استوار نمي‌ماند. بر اين اساس بيماري با اعمال قدرت ارواح شرور، دخول اجنه در بدن، دزيدن روان بيمار توسط ديوان و غيره ايجاد مي‌گردد و درمان و شفاي آن نيز با دفع اين ارواح، تسخير اجنه، كمك گرفتن از اجنه و بالاخره تاثير همان قدرتها ممكن مي‌شود.
مجنون (جن زده) و ديوانه (كسي كه در او ديو خانه كرده است) حركات غير عادي و خارج از اختيار انجام مي‌دهد، گاهي وحشيانه مي‌خروشد، جيغ و داد مي‌كند يا غش و لرزه او را فرا مي‌گيرد، درحاليكه تا پيش از اين عادي بود.اين پديده‌ها چنين ذهنيتي ايجاد مي‌كند كه اختيار به دست نيروي ديگر افتاده كه او منشأ اين رفتارها است.
شامان هم در حالت جذبه و خلسه با جست و خيز و داد و فرياد، رقصهاي تند و آهنگهاي شديد و گاهي كف كردن دهان به حال غش و بيهوشي در آمدن، از خود بي خود شدن و لرزشها و جنبشهاي ناخود آگاه و بي اختيار همان حالت بيماري را كه تحت نيروي برتر موجود در طبيعت و ارواح و اجنه قرار گرفته، ظاهر مي‌سازد. اما شامان معتقد است كه در اين صحنه‌ها با ديوان و ارواح رابطه برقرار كرده، از آنها كمك گرفته يا با آنها جنگيده است و به هر روي او بر آن نيروها مسلط است به همين علت اين پديده‌ها در او پايدار نيست و در مجلس جذبه و رقص و آواز در او ظاهر مي‌شود.
كسي كه نتواند بر اين نيروها مسلط شود و شامان‌ها از شفاي او نااميد شوند، محكوم به مرگ است.
يك عقيده‌ي ديگر در شامانيسم اين است كه روح انسان متعدد است. روح حيات همواره با بدن بوده و روح آزاد يا روح خواب‌ هويت انسان وابسته به اواست همانطور كه در خواب از بدن خارج شده و به عالم رويا مي‌رود، ممكن است گم شده يا دزيده شود. البته شامان مي‌تواند روح خود را خارج كرده و در عالم ارواح و اشباه سير كند و نيز مي‌تواند روح گم شده يا دزديده شده را در آنجا يافته و بازگرداند. بنابراين برخي از بيماري‌ها به نفوذ نيروهاي برتر در جسم بيمار مربوط مي‌شود و برخي به دزديده شدن روح از جسم ارتباط دارد كه البته پرواز روح يا ارتباط با نيروهاي نافذ بر طبيعت در حال جذبه صورت مي‌گيرد و در اين حال روياها و اوهام بسياري براي شامانها رخ مي‌نمايد. گاه مارمورلک مي‌شوند و به اعماق زمين مي‌روند، گاه به صورت عقاب، شاهين يا كبوتر به آسمان مي‌روند گاهي مراحل آفرينش عالم و جنگ فرشتگان و شياطين را مي‌بينند و گاه حيوانات عجيبي مركب از چند حيوان يا حتي حيوان و انسان مشاهده مي‌كنند.اين مشاهدات كه در جلسات خاصي صورت مي‌گيرد، هم موجب تقويت ايمان شامان نسبت به اسطوره‌هاي قبيله‌اي مي‌شود و هم با تلقين او شركت كنندگان در جلسه به اين اسطوره‌ها باورمندتر مي‌شوند و از خدايان قبيله بركت و عافيت مي‌طلبند.
رويا ديدن
اوج عرفاني شامانيسم توانايي رويا ديدن است كه در حال جذبه صورت مي‌گيرد. همه‌ي مكاشفات و استفاده از نيروهاي نافذ بر طبيعت در رويا ديدن ممكن مي‌گردد.
كارلوس كاستاندا از قول «دون خوان»، شامان معروف معاصر، مقدمات آمادگي براي رويا ديدن را بيان كرده، به طوري كه جمع بندي آنها در چهار مورد ذيل قابل ذكر است:
1. خود را از هيچ چيز برتر نبيني و قصد تجاوز و تعرض به آنها را ننمايي « شير كوهي ، موش آبي و همنوع خود را در يك رديف قرار دادن كار شگفت انگيزي است، كه فقط ذهن يك جنگجو (يكي از مقامات شامان‌ها) از عهده آن بر مي‌آيد.»
2. وابستگي از همه تعلقات از نام و نسب گرفته تا خان و كار و اندوختن.
3. تمرين رويا ديدن: « آنچه براي ساختن رويا مهم است فقط اين نيست كه بتواني اشيا را نگاه كني، بلكه بايد بتواني تجسم آنها را تداوم بخشي. وقتي آدم موفق مي‌شود همه چيز را روشن و واضع ببنيد، خواب ديدن يك چيز واقعي است. »
4. استفاده از مواد توهم‌زا نظير مسكاليتو (Moscalito) يا پيوتل (Peyotl)كه در ميان بوميان امريكا‌ي جنوبي رواج دارد.
5. توقف دنيا: در حقيقت همه‌ي موارد پيشين براي تحقق اين شرط اساسي در رويا ديدن است. شامان‌ها رويا‌هاي خواب و توهمات حالت جذبه را از پديد‌ه‌ها و اتفاقات عادي و مادي جهان واقعي‌تر مي‌دانند. در حقيقت جريان عادي جهان را چندان واقعي ندانسته و حقايق اصيل را همان رويا‌ها و توهمات مي‌دانند.دون خوان بين ديدن و نگاه كردن فرق مي‌گذارد. او معتقد است كه نگاه كردن يعني زير تاثير پيش دانسته‌ها بودن و در بند خواسته و تمنيات خويش چشم دواندن و هم از اين رو نگاه كردن در بند عمل كردن است. اما ديدن رها شدن از اين قيدها و رويارويي با واقعيت است. هم از اين رو مي‌گويد: «نگاه كردن عمل است ولي ديدن بي عملي است.» و «براي متوقف كردن دنيا بايد عمل را متوقف كني.» مواردي كه براي آمادگي رويا ديدن ذكر شد، بويژه استفاده از مواد مخدر و توهم‌زا موجب در هم شكستن شالوده‌هاي فكري و ادراكي مي‌شود و به بيان دون خوان توقف دنيا و رويا ديدن را ميسر مي‌سازد.
در حال ديدن كه شامان از خود بي خود است، گويي نيروي بي‌كران طبيعت را درك كرده و فناي در آن را با شهود صورتهاي موهوم تجربه مي‌كند. كاستاندا مي‌نويسد: «با فرا گرفتن ديدن، انسان هيچ و همه چيز مي‌شود. شايد بتوان گفت كه محو مي‌شود، در حالي كه بجاست. به اعتقاد من اين زماني است كه انسان مي‌تواند هر چه آرزو مي‌كند باشد يا هر چه آرزو مي‌كند به دست آورد؛ اما چنين انساني هيچ آرزو نمي‌كند.»
نه تنها خود را محو اما بجا مي‌يابد، بلكه همه جهان را فاني انگاشته و خود را تنها مي‌بيند.«وقتي كه انسان ديدن را فراگيرد، خود را در جهان تنها خواهد يافت، دور از همه چيز»

نقد و بررسي شامانيسم
اين مكتب مي‌كوشد با ايجاد تغيير در شالوده‌هاي عادي احساس و ادراك، جهان را به گونه‌اي ديگر ببيند و از نيروهاي پنهان در طبيعت به نفع خود و قبيله استفاده كند. نيرو‌هاي فوق طبيعي كه به بيان دقيق‌تر پنهان در طبيعت يا نافذ بر طبيعت به صورت روياهاي موهوم براي شامان نمودارمي‌شود. اين روياها معمولاً مطابق با اسطوره‌هاي قبيله‌اي‌ است كه شامان به آنها باور داشته و روي آنها فكر مي‌كند و متمركز مي‌شود.
حتي هواداران پر و پاقرص شامانيسم در ميان مردم شناسان و روانشناسان و محققان نظير هرمانس‌ كاستاندا مشاهدات شامانيستي را موهوم مي‌دانند.
غايت سلوك معنوي شامان متحد شدن و ادراك نيروي طبيعت در حال محو و البته بر جاي بودن است كه با ديدن رويا همراه است و با استفاده از مواد توهم‌زا و موسيقي و آواز و رقص تند و يكنواخت صورت مي‌گيرد. از اواخر قرن نوزدهم استفاده از مواد توهم‌زا درميان شامانيستها بويژه بوميان امريكا براي دستابي به بصيرت بسيار رايج شده است.
در اواخر قرن بيستم هم جوانان غربي كه از قفس آهنين تمدن مادي به تنگ آمده‌اند، با روي آوري به اين شيوه‌ها غير عادي براي تخليه رواني و معنوي خود جريان‌هايي مثل «هوي متال» را پديد آورده‌اند. اين جوانان در برنامه‌هاي خود با استفاده از مواد مخدر و رقص و موسيقي تند، موسيقي طول موج تشعشعات مغزي خود را چنان مغشوش مي‌كنند و از خود بي خود مي‌شوند كه رفتارشان از كنترل خارج مي‌شود. برخي از اين فرقه ها مثل «گانزان رزز» حتي به خوردن مدفوع در مجالس رقص مي‌پردازند.

انسان در اين وضعيت مغزي به چه كمالي مي‌رسد؟
در شامانيسم يك آفت وجود داشت و آن اين بود كه ممكن است كسي مورد هجوم ارواح شرير قرار گيرد و بتواند بر نيروي آنها بدون كمك نيرو‌هاي خير مسلط شود، آنگاه او به جادوي سياه خواهد رسيد و هر جنايت و شرارتي از او ممكن است. چنانكه دونخوان مي‌گويد: استاد من جادوي سياه داشت. امروزه همين باورها منشا پيدايش گروه‌هايي از جوانان به ويژه در امريكا شده است كه خود را شيطان پرست معرفي و به راستي در ظاهر و رفتار و كنسرتهايشان شيطان را مجسم نموده‌اند.
در بهترين صورت، شامانيسم برتري انسان را بر ساير موجودات و حيوانات انكار مي‌كند و حتي تشرف به القاب حيواني نظير: خرس بزرگ، گوزن سياه، سگ زرد و … ويژه شامان‌ها و بر اساس روياهايي است كه هنگام اتحاد با نيروهاي پنهاني طبيعت مشاهده مي‌كنند.
در نهايت همه‌ي اين كوششها براي درمان بيماري‌ها و حفظ قبيله از هجوم و بدخواهي ارواح شرير و شياطين است.
پرواضع است كه غايت مسير عرفاني شامانيسم وهم در وهم بوده و معطوف به اتحاد و فنا و شهود نيروي پنهان طبيعت و صورت‌هاي موهوم منسوب به آن است.

تائوئيسم:
مردمان چين و ژاپن طبيعت را در مركز توجه قرار داده و «علاقه به جهان و دلبستگي به حيات و ادامه زندگاني، هدف و مقصود نهايي در معتقدات ايشان مي‌باشد.»
دگرگوني و ناپايداري عالم طبيعت اولين حكيم تائوئيست يعني لائوتزو را به اين انديشه واداشت كه حقيقت دو سوي متضاد دارد كه يكي پس از ديگري به طور متوالي غلبه پيدا مي‌كنند: روز و شب، فصل گرم و سرد، شكوفايي و پژمردگي ، جواني و پيري و …
او كتابي دارد به نام تائوته چينگ (Tao te ching) به معناي خاصيت تائو. اين كتاب با اين جمله آغاز مي‌شود: «تائو كه بتوان از آن سخن گفت، تائو جاوداني نيست. نامي كه بتوان ناميد، نام جاوداني نيست.» تائو عظيم و نا منتهاهي است و همه‌ي تضادهاي عالم را فرا گرفته و در حقيقت تضادهاي عالم جلوه‌ها و فراز و فرود تائو هستند. «تائو به معناي بستر رود است و مفهوم قانون ثابت تغيير يا روش مقرر حركت موجود است.»
در طبيعت هر چيز ضدي دارد كه در اين مكتب نام دو قطب متضاد پديده طبيعي «يين» و «يانگ» است. بنابراين تائو از يين و يانگ و حركت متوالي و گردشي آنها تشكيل شده است.
تائوئيستها معتقد‌ند: حركت تائو شعورمند است؛ قانون ازلي و ابدي است؛ قبل از پيدايش جهان بالقوه بوده و با آفرينش ظهور كرده است؛ اين روش در اوج كمال و اتقان است؛ اگر خطاكاران و شياطين نبودند، اين حركت با سرعت و سلامت پيش مي‌رفت و سعادت مي‌آورد.

شناخت تائو
حقيقت تائو وحدت همه‌ي اشيا است و با عقل فهميده نمي‌شود. «عدم تمايز بر آمده از در هم ريختگي امري است كه دروراي درك عقلي قرار دارد، ليكن اگر به رغم اين امر، عقل همچنان بكوشد به روش خود اين مفهوم را درك كند عدم تمايز تنها به صورت نسبت براي او فهميده خواهد شد.» زيرا كار عقل تمايز نهادن است و وقتي اين تمايزات در قياس با وحدت حقيقي و يكسان ذاتي همه چيز در تائو مشاهده مي‌شود، عقل به ايجاد نسبتها و پديد‌آوردن جهات مختلف در مواجهه با مظاهر تائو مي‌پردازد. چيزي كه به علت محدوديت و ناتواني عقل در درك وحدت حقيقي تائو گرفتار آن است.
بنابراين تائو در مرتبه اعلي، يك است و همه چيز آنجا وحدت دارد و انسان در صورت درك اين وحدت با تائو آن را در اين مرتبه مي‌فهمد. بعد يك، دو مي‌شود و تائو به صورت پيوند يين و يانگ جلوه مي‌كند. ايزوتسو درباره‌ي اين دو مرحله مي‌نويسد: «اين مرحله‌اي است كه اشيا در آن به لحاظ ذات، غير قابل تمايزند و اين به رغم آن است كه ايشان در مرحله پايين‌تر از حقيقت به طور نسبي با هم متفاوت و از هم متمايزند.»
انسان حقيقي فراتر از كژ ادراكي حسي و عقلي تائو را از درون مي‌يابد. «تنها انسان است كه طريقت (تائو) را از درون مي‌شناسد و تنها او است كه مي‌تواند خود را به عنوان جلوه‌اي از طريقت (تائو) بشناسد.» اين شناخت درونگران يانه تائوست كه به واسطه ته (Te) براي انسانهاي فرزانه صورت مي‌پذيرد. «ته» بهره‌ي اشياء از تائوست كه به واسطه آن همه چيز هستي مي‌يابد. «پس ته مفهومي است رساننده حالت طبيعي چيزها. از اين رو «ته» هر چيز آن است كه آن چيز به طور طبيعي هست.» انسان از طريق هستي طبيعي خود يا هستي خود در طبيعت با تائو بزرگ مربوط بوده، تائو و حقيقت همه چيز را درك مي‌كند و در طريقت تائو قرار مي‌گيرد.

2. طريقت تائو
براي قرار گرفتن تائو چند چيز لازم است: يكي ترك دانش «آن نوع از شناخت (چي : ) كه از نظر لائوتزو اشتباه است همان كار تميز دهي و تمايز گذاري عقل است » تميز دهي عقل از آنجا آغاز مي‌شود كه انسان حواس ظاهري خود را چنان به كار مي‌گيرد كه حس باطني و درك دروني آن خاموش مي‌شود و وحدت ظاهري خود را چنان به كار مي‌گيرد كه حس باطني و درك دروني آن خاموش مي‌شود و وحدت تائو را نمي‌فهمد. به قول لائوتز و «رنگهاي پنجگانه (يعني سفيد، سياه، آبي، زرد، قرمز) چشمهاي انسان را كور مي‌كنند، پنچ نت موسيقي گوشهاي انسان را كر مي كنند. پنج مزه (شيرين، شور، ترش، تند و تلخ) چشندگي انسان را از كار مي اندازند… انسان مقدس تمركز خود را بر باطن قرار مي‌دهد.»
تهاجمات ادراكات حسي ذات انسان را چنان سرسخت مي‌كند كه براي مقاومت و غلبه بر اشياء ميان آنها تميز مي‌گذارد. اما تمركز بر درون و برانگيختن نيروي تائو انسان را چنان نيرومند مي‌سازد كه همه اشياء را با خود يكي يافته و همه را سرشار از يك نيرو واحد مي‌يابد. نيرويي كه در نفس است.
اما لازمه برانگيختن نيروي تائو از درون و قرار گرفتن در طريقت آن اين است كه خود را كاملاً در تائو رها كني و در آن محو شوي. پس افزون بر شناخت كثرت زده حسي- عقلي، كنش و اراده را نيز بايد ترك كرد. لائوتزو متعقد است : «انسان از بي‌كنشي جهان را مي‌يابد ولي آنگاه كه مي‌گيرد، جهان آن سوي يافت اوست.» يعني وقتي در انسان خواسته‌اي پديد مي‌آيد و به چيزي تعلق و وابستگي پيدا مي‌كند، محدود مي‌شود و در كنار ساير اشياء و جدا از خواسته‌هاي خود قرار مي گيرد؛اما اگر همه چيز را رها کند و حتي خود را کنار بگذارد در جريان نيروي بي پايان تائو قرار بگيرد، آنگاه همه چيز خواهد بود.

3. رنج و رهايي
وقتي انسان خود را به آگاهي ظاهري و بيروني سرگرم مي‌كند و اراده و كنش او را به بند كشد، از راه تائو به بيراهه رفته و گرفتار رنج و درد مي‌گردد. همه طبيعت در طريقت حركت مي‌كند «ولي انسان كه خود جزئي از نمونه پهناور چيزهاي طبيعت است در دور شدن از قانون طبيعت پافشاري مي كند. از اينجاست كه جهان يكدست و همساز در بسيط پهناور زمان و مكان عمل مي‌كند، اما انسان با همه رنج‌ها و دردهاي زندگي روبه رو مي‌شود. بنابر نظر لائوتزو نهاد انسان شاد است ليكن او مي‌كوشد سرنوشت خويش را به فرمان آورد و همين امر را به رنج مي‌افكند.»
وقتي انسان در تمناي هوسها و آرزوهاست، وابستگي به چيزي دارد كه آن را ندارد و براي به دست آوردن آن بايد نيرو از دست بدهد و فرسوده شود. هم از اين رو لائوتزو مي‌گويد : «كامجويي‌ها دل را آشفته مي‌دارد. زرپرستي رفتار را به بيراهه مي‌كشد.»
كسي كه آگاهي بيروني خود را متوقف كرده و به واسطه «ته» خود «تائو» را كشف كرده به شهود وحدت مي‌رسد و از اين راه دروني همه چيز را مي‌داند و مي‌بيند و از همه چيز به واسطه اين راه دروني برخوردار مي‌شود. زيرا همه چيز تائوست و اگر به آن برسي همه چيز را مي‌بيني و مي‌يابي. به بيان لائوتزو «انسان مقدس بدون آنكه به بيرون رود، مي داند. او درباره همه چيز بدون آنكه بنگرد، ديدي روشن دارد. او بدون انجام هيچ عملي دستاورد كسب مي‌كند.»
چانگ تزو واژه كليدي درباره نفس به كار مي‌برد : نشسته تا تخن (تسوچئني) و نشسته فراموش كردن يا نشسته در عزلت (تسوونگ)
تسوچئي وضعيتي است كه فرد ضمير خود را در حركتي مدام زير تإثير مدركات و محركات بي‌شمار پي‌در‌پي مي‌يابد. انسان عادي چون خود را در مركز وجود خود مي‌پندارد، چنين بمباران مي‌شود و هنگامي كه به نهايت سرسختي و ويراني برسد از تائو كاملاً فاصله گرفته است.
سرسختي وقتي است كه انسان بر اثر تمايزگذاري و نديدن وحدت غايي ادراكات و خواسته‌هاي خود محدود مي‌شود.
اما در وضعيت تسوونگ در شرح حال يكي از اساتيد تائو آمده كه مي‌گويد : «من اينك خود را از دست دادم.» در اين حالت تائو در مركز وجود شخصي قرار گرفته و او منبع قدرت در جهان شده است؛ پس همه چيز را از درون مي‌بيند و مي‌يابد، مثل آب نرم و روان مي‌گردد. براي رسيدن به حالت تسوونگ بايد به «شو» (تهي بودن) رسيد. يعني همانند يك انسان حقيقي و متحد با تائو روح و ذهن خود را از همه چيز خالي كرده و آماده درك حضور تائو نشست.
«شو» با «چاي» يعني روزه‌داري يا مراقبت حاصل مي‌شود. چانگ تزو براي تعريف «چاي» مي‌گويد : «تمام فعاليت ضمير را به نقطه وحدت برسان» يعني با گوش نشنو، با چشم نبين و با حس لمس نكن. بلكه با روح بشنو، ببين، لمس كن و همه را يكجا درياب. آنگاه تائو را درك خواهي كرد. آن وحدت بدون تمايز فراتر از حس و عقلي ادراك مي‌شود و آنگاه از محدوديتها و رنجها رها خواهي بود.

نقد و بررسي عرفان تائوئيسم
بين توجه به طبيعت و اهميت زندگي مادي و شيوه‌هاي بهينه‌ كردن و هماهنگي با شرايط متغير طبيعت پيوند اساسي وجود دارد و تائوئيسم اين ظرفيت را در پيروانش ايجاد مي‌كند كه خود را به سهولت با تغييرات جهان و زندگي هماهنگ سازد و چه بسا پيشرفت چين و ژاپن در دوران جديد به علت همين روحيه تائوئيسمي و نگرش تغيير پذير و سازگار با تحولات طبيعي نسبت به حيات مادي بوده است. جان ناس تاكيد مي‌‌كند كه حتي در فهم انديشه‌هاي معنوي آنها بايد اين نكته را به خوبي در نظر داشت كه ارتباط و اتصال با طبيعت امري اصيل و ذاتي است.
غايت سلوك عرفاني تائوئيسم اتحاد با نيروي بي‌كران و يگانه طبيعت است؛ نيرويي كه همواره به صورتهاي گوناگون چهره‌ي خود را مي‌نمايد. هرچند كه واقع‌نگري تائوئيسم بسيار هوشمندانه و كارآمد است و منزلت برتر نسبت به شامانيسم كسب مي‌كند، اما حقيقت را در چهره رنگارنگ و دگرگون پذير مادي و طبيعت محدود مي‌سازد و گويي چيزي فراتر از نيروهاي پنهان و آشكار طبيعت كه همواره در جريان است براي درك معنوي و ادامه‌ي سلوك عرفاني وجود ندارد. هم از اين رو با تاكيد بر يگانگي تائو خدايان گوناگوني براي آب و باد و آتش و غيره در اين مكتب مطرح است كه عارف تائوئيست مي‌تواند با تمرينات بدني نظير كنگ‌فو، شائولين و غيره با اين خدايان ارتباط برقرار كرده نيروي مخصوصي را به واسطه‌ي آنها از تائو دريافت كند. هم از اين رو اساتيد معنوي معمولاً اساتيد رزمي و ورزشي هستند.
با توجه به امتيازات تائوئيسم نظير انطباق پذيري با واقعيت متحول جهان و اهميت روش شناختي ورزشهاي رزمي و آمادگي جسماني از اين ضعف نمي‌توان چشم پوشيد كه غايت اين سير به كشف و ارتباط با نيروي جاري و بيكران طبيعت محدود مي‌گردد.
مشكل ديگر اينكه در تائوئيسم حذف تمايز پديده‌هاي جهان به آنجا مي‌رسد كه انسان با حيوان هم رتبه مي‌نشيند و برتري او بر حيوانات چندان ملاحظه نمي‌شود.
در تائوته چينگ آمده است: «ميمون جفت خود را از ميان ميمون‌ها مي‌گزيند، گوزن‌ها با گوزن جفت مي‌شوند و ماهيان لجنزار از زندگي با ماهيان ديگر لذت مي‌برند. «مائوچئيانگ» و «لي‌چن» زناني هستند كه در نزد همه مردان زيبايي دلخواه را دارا مي‌باشند. با اين حال اگر ماهي، زيبا روياني مثل اين دو را ببيند خود را به اعماق آب مي‌برد و اگر پرندگان ايشان را ببينند پركشان مي‌گريزند و گوزنها در هر جا كه باشند فرار خواهند كرد. از ميان اين چهار كداميك زيبايي دلخواه را مي‌شناسد؟» ايزوتسو مي‌نويسد: «اين نسبت گرايي محصول شهود بزرگ ساختار وجودي جهان است.»
با توجه به وحدت تائو كه فقط و فقط پديده‌ها و نيروهاي آشكار و پنهان طبيعت را فرا مي‌گيرد، تضاد نسبي درجه دومي اين پديده‌ها جايي براي ابعاد عظيم انسان نظير زيبا شناسي، عشق و درجات متعالي عرفان باقي نمي‌ماند.
همچنين تضاد نيروي خير، شر است و كساني كه از نيروي تائو برخوردار مي‌شوند، هموار انسانهاي نيك سيرت نيستند، هم از اين رو در افسانه‌هاي چيني، اساتيد رزمي خودخواه و قدرت طلب و جنايتكار نيز وجود دارند و تائوئيسم و شامانيسم در اين نقطه كه ممكن است نتيجه‌ي سير معنوي شان به خباثت انجامد، شريك هستند.

عرفان بوديسم :
بودا با ديدن پيري، بيماري و مرگ در انسان به تأمل (Samadhi) نشست تا به روشن شدگي (Bodhi) رسيد و حكمت معنوي خود را براساس تحليل سه ويژگي هستي و چهار حقيقت شريف پايه‌گذاري كرد. هستي سه ويژگي اساسي دارد : 1- انيتيا (Anitya) : ناپايداري 2- دوكا (Duhkha) : رنج 3- اناتمن (Anatman) : پوچي خود.
براساس اين هستي شناسي، چهار حقيقت شريف چنين بيان گرديد :
1- در هرجاي دنيا رنج وجود دارد.
2- رنج را مي‌توان به زنجيره‌ علتهاي دوازده‌گانه (دارما) بازگرداند.
3- توقف رنج امكان‌پذير است و با نابودي دارما مي‌توان به نيروانا (فنا) رسيد.
4- راههاي هشت‌گانه‌اي براي از بين بردن دارما و دوكا وجود دارد.

دارما
به طور خلاصه نظريه دارما كه محور و اساس كلي حكمت بودايي است و حقايق چهارگانه بر محور آن شكل گرفته اين است كه «رنج از قشنگي و تمايل به چيزهايي پيدا مي‌شود كه از دسترس ما بيرون است. اين جهان كثرت‌ها جهان تغيير و شدن دائم است، از اين جهان ناکامي پيدا مي‌شود و از ناکامي هم رنج.»
زنجيره دارما از جهل آغاز شده و به رنج ختم مي‌شود. مراحل اين دو نياز به توضيح و تعريف دارد كه در اين جا به طور مختصر به آن مي‌پردازيم؛ ولي لازم است پيش از آن، مراحل دوازده‌گانه را مرور كنيم.
در آغاز ناداني است.
از ناداني كرماسازها برمي‌خيزد.
از كرما‌سازها دانستگي برمي‌خيزد.
از دانستگي نام و شكل.
از نام و شكل، شش بنيان حس.
از شش بنياد حس، تماس.
از تماس، احساس.
از احساس، تشنگي.
از تشنگي، دلبستگي.
از دلبستگي وجود يا شدن.
از وجود تولد.
و از تولد، رنج (پيري و مرگ)
جهل (آويديا) در اينجا به معني توهم خود است. چيزي كه بودا در مكاشفه بزرگ خود ضد آن پوچي خود (آنتمن) را فهميد. از اين خودپنداري منشئا ديگر پنداري و روابطي كه اين خود محدود در كثرت موهومات بايد برقرار كند كه آن را كرما‌سازها (سنسكاره) مي‌نامند. سنسكاره كه منشئا ساير حلقه‌هاي ديگر است نوعي دانستي معطوف به كثرت پديد مي‌آورد (وينجنيانه) و اين دانستگي نام‌ها (نامه) را جعل كرده وشكها (رويه) را در ذهن صورت بندي مي کند. طبيعتاً به نظر مي‌رسد كه اين دانستگي از طريق حواس تغذيه مي‌شود، ولي اين ترتيب براي هنگامي است كه ما معتقد باشيم در عالم حقايقي براي شناختن وجود دارد. در غير اين صورت جريان منعكوس مي شود. يعني دانستگي معكوس به كثرت كه موهوم است موجب پيدايش حواس شش‌گانه (شدايه تنه) مي‌گردد كه عبارتند از: پنج حس ظاهري و يك حس دروني كه همه ساخته و پرداخته دانستگي خود بنياد و جاهلانه است. حواس تماس (سپر شه) با كثرت را سبب شده و از اين تماس احساس (ويدنا) پديد مي‌آيد. احساس هم تشنگي (تريشنا) و آرزو و تمناي اين امور ناپايدار را در پي آورده و دلبستگي (اوپادانه) را موجب مي‌شود و انسان اين دلبستگي‌ها را كه در حقيقت رنج و محروميت و ناكامي است به گور مي‌برد و به علت اين دلبستگي‌ها دوباره به وجود (بوه) مي‌آيد و متولد مي‌شود (جاتي) و باز هم رنج تا پيري (جرا) و مرگ (مرنه) با او خواهد بود.
رادا كريشنان درباره تولد دوباره چنين توضيح مي‌دهد :
حلقه متصل كننده زندگي گذشته و حال دانستگي مبهم (معطوف به كثرت) يا انگيزه تجسد در رحم مادر است كه ماهيت آن آشكارا در گرو خواهشها يا كردارهاي آخرين تسجد است.»
اين تمام فلسفه بوداس و ساير سخنان تفسير دارما و پيروان آن است. دارما همه عالم را فراگرفته و همه در بند آن به سر مي‌برند. هر كس آن را بشناسد و از آن درگذرد به رهايي از رنج رسيده و در غير اين صورت تولدهاي پي‌درپي و رنجهاي مكرر در انتظار او خواهد بود. «رنج، احساس ناراحتيهاي زندگي نيست، بلكه خود زندگي است.»

پركيا : (فراشناخت)
كسي كه دارما را بفهمد به آگاهي برتر كه كشف پوچي و ناپايداري عالم و رنج برآمده از جهل است خواهد رسيد و سه ويژگي هستي را درك خواهد كرد. مشاهده پوچي اشياء و امور عالم «چنيني» نام دارد و موضوع پرگياست.
اگر كسي تهي بودن را بفهمد و هر چه را در عالم هست پوچ و ناپايدار و فاني ببيند به فراشناخت رسيده و از زنجيره دارما و چرخه تناسخ و تولدهاي مجدد (سمساره) رها شده است.
براي رسيدن به پرگيا و رهايي از دارما هشت راه رهايي معرفي مي‌شود:
ديدگاه درست.
قصد درست.
سخن درست.
اعمال درست.
امرار و معاش درست.
كوشش درست.
توجه درست.
تمركز درست.
درست در اينجا به معناي توجه موهوم بودن و ناپايداري همه چيز و در نتيجه ترك دلبستگي‌هاست. فرقة مهايانا به ويژه روي مورد اخير يعني تمركز و مراقبه كه به زبان انگليسي meditation گفته مي‌شود، تأكيد دارد و انواع و اقسام مراقبه را براي آرامش ذهن و كشف پوچي نفس و جهان و رسيدن به نيروانا (فنا) توصيه مي‌كند.

نقد و بررسي عرفان بوديسم
همانطور كه توضيح داده شد، در بوديسم هيچ اثري از خدا نيست. البته بعدها فرقه ماهايانه بودا را به مقام خدايي رسانده و تنديس‌هاي كوچك و بزرگ او را در معابد قرار دادند. ولي فرقه هينه‌يانه اساساً اعتقادي به هيچ موجود الهي نداشته و بودا را تنها راه يافته‌اي رهنما مي‌دانند.
به هر روي نهايت سير عرفاني در فرقه‌هاي بوديسم رهايي از رنج زنجيره دارما و رسيدن به نيرواناست. اگر فنا معادل نيروانا قرار داده مي‌شود، نبايد پنداشت كه فناي في‌الله يا باري كه اين واژه در عرفان اسلامي دارد هنوز با آن همراه است. فنا در اينجا به معناي رهايي از وجود و زندگي و نابودي است. زيرا سه اصل اولي اين بود كه وجود و هستي عين ناپايداري و رنج است و نفس پوچ است و به راستي اگر خداوند به عنوان منشأ هستي و كمال و خير و سرور از انديشه انسان حذف شود و انسان بماند، اين زندگي سراسر رنج و فاني دنيايي چيزي غير از انديشه‌هاي بودا پذيرفتي نيست و سعادت انسان در پوچي و نابودي و فناي محض در عدم است. ازاين رو گاهي سالكان بوديسم دست به خودكشي و خودسوزي مي‌زنند. اين عرفان از آن جهت كه از طبيعت فراتر آمده و به بالاتر از آن مي‌نگرد، بي‌ترديد از عرفانهاي طبيعت‌گرا مترقي‌تر است؛ اما چون در اين چشم‌انداز چيزي نمي‌بيند و به پوچي و فنا حكم مي‌كند، فراروي از عالم طبيعت چندان عرصه‌اي براي اوج و عروج در سير معنوي بوديسم نمي‌گشايد.
اين ويژگيها يعني خنثي بودن در برابر الهيان و عطف نظر به رهايي از رنج زندگي سبب شده است كه روشهاي بوديسم در كسب آرامش بويژه مديتيشن (ديانا) در جوامع امروزي بويژه مغرب زمين بسيار مورد توجه قرار گيرد و نوعي عرفان بوديسم مدرن يا عرفان پست مدرن پديد آيد.

عرفان هندوئيسيم(انسان‌گرايي الهي)
هندوئيسيم طيف گستره‌اي از عقايد و آيين‌ها را دربرمي‌گيرد كه يافتن اصول مشترك آنها سهل نيست. اما بطوركلي چهار پايه اساسي را مي‌توان در فرقه‌هاي هندوئسيم سراغ گرفت.
الف- كارما : انسان از زندگيهاي مكرر برخوردار است به نحوي كه اعمال حيات پيشين، چگونگي زندگي بعد از آن را رقم مي‌زند.
ب- موكشا : به معناي رهايي از رنج حاصل از پديدارهاي گذرا و متكثر هستي.
ج- اعتقاد به وجود گوهر ثابت كه «پرام آتمن» ، «پوروشه» ، «جيوه» و «برهمن» ناميده مي‌شود.
د- آموزة ادوار جهاني : اعتقاد به بازآفرينيها و ويراني‌هاي پي‌درپي جهان.
در نظر هندوها اين زندگي سرشار از رنج است و هركس به آن دلبسته و فريفته شود و اعمال نادرست انجام دهد، در چرخه تناسخ گرفتار شده و با تولدهاي مجدد به دامن رنج بازمي‌گردد.
در بخش بريهدارينكه از اوپانيشاد نوشته : «هركس همان مي‌شود كه عمل و رفتار كرده، نيكوكار، خوب مي‌شود و بدكار، بد مي‌شود. ولي مردم مي‌گويند : آدمي عبارت است از اميال، نه اعمال.
در جواب اين قوم بايد گفت : ميل آدمي تصميم به وجود مي‌آورد. تصميم موجب عمل مي‌گردد و عمل طالع آدمي را معين مي‌دارد. در اين باب آمده : آدمي به هر چه علاقه دارد نفس او را به سوي عمل به آن سوق مي‌دهد و بعد از گرفتن مكافات اعمال خود بار ديگر از آن عالم به اين عالم برمي‌گردد. اين است عاقبت كسي كه ميل و شهوت دارد.»
بنابراين انسانهاي بدكار كه در پي تمايلات نفساني هستند، پس از مجازات اخروي دوباره به اين عالم برمي‌گردند تا آزموده شوند.
غايت كوششهاي معنوي و سلوك عرفاني هندوئسيم، رهايي (موكشا) از رنج زندگي مجدد در اين جهان و تناسخ (سمساره) است.

برهمن و آتمن
اين واژه در متون مقدس اولية هندو يعني وداها به معناي دعا يا گفتار بوده، اما در اوپانيشاد كه متن اساسي عرفاني هندويي است به معني اساس جهان، سرچشمه تمام وجود يا آنچه جهان از آن برآمده، به کا رفته است.
در اوپانيشاد كوشش شده است تا شناخت اين حقيقت يكتا به عنوان رهايي بخش و آزاد كننده انسان معرفي شود. هم از اين رو در شوتاشوره از اوپانيشاد مي‌خوانيم : «به واسطه معرفت برهمن تمام قيود به دور افتاده و چون اضطراب‌ها از بين رود، تولد و مرگ هم از بين مي‌رود»
در كنار واژه برهمن كلمه آتمن قرار دارد كه به تعبير راداكريشنان اين دو ستون، تمام فلسفه هندي است. آتمن به معناي نفس انسان است كه با برهمن يكي انگاشته مي‌شود. در حقيقت انسان براي رهايي از چرخه سمساره و رنج زندگي بايد خود را بشناسد و خود او همانا خداي واحد يا برهمن است.
هم از اين رو از جاي جاي اوپانيشاد اين دو واژه به جاي يكديگر بكار مي‌روند و توصيفاتي كه براي برهمن مي‌شود، براي آتمن هم بكار مي‌آيد و در بريهدارنيكه لز اوپانيشاد تصريح شده «به راستي اين آتمن برهمن است.»
اگر انسان نفس خود را بشناسد، مي‌فهمد كه همه چيز است و اساس جهان است و همه وجود در نفس چشمه دارد و همانا برهمن است. چاندوكه اوپانيشاد مي‌گويد : «كسي كه برترين و بهترين را بشناسد، خود برتر و بهتر مي‌شود. به راستي كه نفس برترين و بهترين است.»
برهمن ساگونه و نيرگونه
برهمن يا آتمن دو چهره دارد يك چهرة متحرك و متعين و متجلي در پديده‌هاي جهان كه صورت ناقص و چهره پوشيده برهمن-آتمن است و ساگونه نام دارد. از اين منظر وحدت موجود ثابت مي‌شود زيرا همه موجودات، همان يكتاي بي‌همتاست.
و اما چهره ديگر كه ثابت و بي‌تعين است نيرگونه ناميده مي‌شود. بنابراين آتمن-برهمن بنابر چهره ساگونه همه طبيعت و پديده‌هاي آشكار مادي است و بنابر چهره نيرگونه بسيار فراتر از آن هم هست. هم از اين رو در بخش چاندوكيه از اوپانيشاد نوشته شده : «جمله موجودات يك چهارم اوست و سه چهارم او جاويدان است كه در آسمان است.»
آنچه موجب شده است كه چهره ساگونه برهمن- آتمن مانع درك تمام حقيقت آن شود طلسم مايا (Maya) يه معناي فريب است و همين مايا موجب مي‌شود كه انسانها گرفتار چرخه تناسخ شده و نتوانند با شناخت برهمن- آتمن به موكشا برسند.
راه رهايي نيز از گريز از مايا است اين طور كه «چون همه آرزوهايي كه در دل آدمي جاي دارند از ميان بروند، آنگاه فاني، جاودانه مي‌شود و انسان در اينجا به برهمن نايل مي‌شود.»

نقد و بررسي عرفان هندوئيسم
دغدغه و غايت اين عرفان رهايي انسان است و اين رهايي را در گرو شناخت حقيقت نفس انسان مي‌داند؛ ولي به نفس انسان جنبه‌اي برهمايي و الهي مي‌دهد به نحوي كه بسيار فراتر از عالم طبيعت وجود دارد و شناخت آن به رهايي و جاودانگي مي‌انجامد. نيروانا در هندوئسيم با معنايي كه بوديسم از اين واژه ارائه مي‌كند بسيار متفاوت است. نيروانا در اينجا به معني فاني شدن انسان در حقيقت مطلق است كه همانا نفس خود و حقيقت الوهي و خالق و منشأ هستي عالم مي‌باشد.
هم از اين رو مي‌توان اين مكتب را انسان‌گرايي الهي ناميد و همين ملاحظه به جنبه الهي براي غايت سير نه‌تنها غايت اين عرفان را مثل بوديسم از حصار طبيعت و نيروي پنهان آن فراتر مي‌آورد، بلكه در عالم روشن وحدت و سرچشمه هستي و حقيقت عرصه‌اي را مي‌گشايد كه به وسعت عظمت نفس انساني است.
تنها مشكل اين عرفان اتمام سير در نفس است؛ يعني وقتي سالك به فنا در حقيقت نفس رسيد همه حقايق عالم را در آتمن- برهمن كشف كرد و مجالي براي فراروي از اين مقام ندارد. اما چنانكه خواهيم ديد در عرفانهاي خداگرا، حقيقت الهي غير از انسان است و همواره انسان مي‌تواند به سير معنوي خود حتي پس از مرگ ادامه دهد و هيچ گاه معرفت يابي آن تمام نمي‌شود.

عرفان مسيحي (خداگرايي انسان انگار)
حضرت عيسي به صورت اصلاح‌گر يهوديت در ميان بني‌اسرائيل برخاست؛ ازاين رو كتاب تورات براي مسيحيان مقدس بوده، همواره با انجيل كتاب مقدس آنها را تشكيل مي‌دهد. بسياري از اعتقادات و آيين‌هاي يهودي در آن زمان كاملاً در تعاليم حضرت مسيح وارد شد؛ از جمله توحيد که براي بررسي غايت سير عرفاني در اين دين به کار مي آيد؛اما به گمان مسيحيان پس از مصلوب شدن او توحيد مسيحي در چهرة تثليث تبيين شد كه براي درك غايت سير عرفاني ناگريز در فهم توحيد در تثليت هستيم.
توحيد در تثليث
مسيحيان مانند يهوديان و مسلمانان به خداوند يكتا كه خالق زمين و آسمان است و در تورات پدر ناميده شده معتقدند.
اما به گمان مسيحيان پس از مصلوب شدن و رستاخيز عيسي، عقديده اي مبني بر تثليث با توحيد آميخته شد كه بيان مي‌كرد خداي پدر كه خالق آسمان و زمين است و روح‌القدس و عيسي مسيح خداي پس /هر سه خداي يكتا هستند.
دانيل سيوبوتيا مستندترين تقرير تثليث به كتاب مقدس را چنين بيان مي‌كند: «پسر تجسد يافته روح‌القدس را به عنوان شخض ابدي نه تنها متمايز از پدر كه بر او تقدم دارد بلكه متمايز از پسر که به او شهادت مي دهد، مكشوف مي‌سازد. (يوحنا، 2:14 و 26:15) از سوي ديگر، پدر و روح‌القدس نه تنها هويت عيسي مسيح را به عنوان تنها پسر ابدي پدر كه روح‌القدس با او در ارتباط است مورد تأييد قرار مي‌دهند، (متي، 17:3-16 و يوحنا، 34:1-29) بلكه هر دوي آنها با پسر اتحاد دارند… هرچندكه تنها پسر در قالب انسان درآمد (لوقا، 35:1) اين تمايز نامرئي بين سه شخص متمايز و جدايي ناپذير الهي كه از طريق راز حلول خدا در مسيح مكشوف شده است، در واقع كاملاً مساله رستگاري و كل حيات كليسا را معرفي مي‌كند.»
بنابراين خدا يكي است، اما سه شخص يا اقنوم يا ذات تمايز دارد كه در رسيدن به غايت سير عرفاني اين تثليث گره گشاست. سير عرفاني مسيحيت براي رسيدن به اتحاد خداست البته با ملاحظة تثليت -چنانكه قديس برنارد چهار مرحله را براي عروج به سوي خدا برشمرده و در تعريف مرحلة چهارم كه اتحاد با خداست - مي‌گويد : « خدا، خدايي كه گفت من آنم كه هستم» (خروج، 13:3-14) موجود حقيقي است؛ زيرا او خود وجود (Being) است؛ حال چه اشتراك و ارتباطي بين آنكه موجود نيست (انسان) و آنكه موجود است (خدا) مي‌تواند وجود داشته باشد؟ چگونه دو شيء اين چنين متفاوتي مي‌توانند به يكديگر پيوند بخورند؟ اما قديس پولس مي گويد : «خير من پيوستن به خداست.» پس ما نمي‌توانيم با او متحد باشيم؛ ليكن اين اتحاد از طريق واسطه امكان پذير است. اما تنها عشق را راه طي اين مراحل مي‌داند.
بنابراين سير عرفان مسيحي به اتحاد با خدا به واسطه کلمه او مسيح است. بنابراين همانطور كه مسيح با خدا متحد است، انسانها نيز مي‌توانند با خداوند متحد شوند. فقط بااين تفاوت كه وحدت مسيح ذاتي (Unus) است، ولي وحدت مؤمنان وفقي (Unum) و با واسطه. فرق اين دو عبارت از يكي بودن (Tobeone) و يكي شدن (To be the one) است.
بنابراين هرچند انسان هيچ تناسبي با خداوند ندارد تا با او اتحاد يابد، بلكه مانع بزرگ گناه ذاتي نيز در ميان است، اما به واسطه خداي پسر انسان مي‌تواند به اتحاد با خداوند يكتا نايل گردد.
گناه ذاتي
در مسيحيت اعتقاد بر اين است كه گناه نخستين آدم ع سبب شد كه نسل او ذاتاً گناه آلود شود. (روميان 19:50) و همه انسانها گناهكار متولد شوند. گماه نخستين باعث شد كه انسانها با برخورداري از اراده و اختيار به سوء اختيار دچار شده و بر حريم الهي اراده ورزند.
در عهد قديم مي‌خوانيم: «خدا آدم را به صورت خود آفريد. او را به صورت خدا آفريد.» (پيدايش، 1:27) اين امر دو امكان را فرا روي انسان مي نهد: يكي اينكه با تبعيت از روش عيسي مسيح خدا را در خود متجلي ساخته با او اتحاد پيدا كند، ديگر اينكه به نحو خطرناكي خود را به جاي خدا قرار داده يا خدا را با خود اشتباه بگيرد. (پيدايش، 4:6-1 و 9:11-1)
وقتي انسان خود را با خدا اشتباه بگيرد، در حاليكه با او متحد نشده و از عشق او به انسانها برخوردار نيست، به ظلم و ستم و بي‌مهري مي‌پردازد. همه انسانها ذاتاً مايل به گناه هستند كه موجب جدايي آنها از خداوند مي‌شود. اما عيسي مسيح با پذيرش رنج بر فراز صليب، گناه همه انسانها را برعهده گرفت تا پيوند آنها با پدر برقرار باشد.
در حقيقت خداوند به صورت انسان در مسيح متجسد شد تا راه رستگاري انسانها گشوده شود. هدف اصلي حلول خدا در پسر نه تنها اعلام عشق خدا به فرزندش بلكه عشق به خدا به همه جهانيان و آغاز مشاركت آنان در حيات ابدي خداوند بود. (يوحنا. 16:3)
راه عشق
عشق به خدا و عشق به بندگاه خدا راه مسيح است كه اتحاد با خدا و رسيدن به «هست» و حيات جاودان در خداوند و مشاركت در ملكوت را ميسر مي‌سازد. در كتاب مقدس مي‌خوانيم : «اگر نبوت داشته باشد و جميع اسرار و همه علوم را بدانم و ايمان كامل داشته باشم، بحدي كه كوهها را جابه جا كنم و محبت نداشته باشم، هيچ هستم و اگر جميع اموال خود را صدقه دهم و بدن خود را بسپارم تا سوخته شود و محبت نداشته باشم، هيچ سود نمي‌برم» (رساله اول به قرنتيان، 3:13-2)
حضرت مسيح آمد كه عشق خدا به انسان را نشان مي‌دهد و نشان مي‌دهد كه چگونه و تا چه حد بايد به مردم عشق ورزيد و هركه اين راه را رود در راه خداست و با او متحد خواهد شد.
اما به علت گناه ذاتي انسان نمي‌تواند به خدا و به خلق او عشق بورزد مگر اينكه روح‌القدس در او سكنا گزيند. كاري كه حضرت مسيح انجام داد و تجسد او سبب شد تا روح‌القدس در انساني تسجد يابد و در انسان سكنا گزيند. با تسجد مسيح ديگر انسانها مي‌توانند از حضرت روح‌القدس برخوردار شده و بر گناه ذاتي غلبه يابند و به خدا و مردمان محبت ورزند. «روح‌القدس با حضور در درون روح اشخاص مؤمن آنان را قارد مي‌سازد تا در عشق و عظمت ابدي مشاركت نموده و با پدر و پسر اتحاد يابند. (يوحنا 26:14-15 و 26:15 و 15:16-14)
اتحاد با خدا و تمايز
خانم هاديوچ که از عارفان مسيحي است درباره اتحاد مي‌نويسد : «حلاوت خارق‌العاده‌اي است كه در آن عاشق و معشوق هر كدام در ديگري سكنا گزيده‌اند و آن قدر در يكديگر حلول كرده‌اند كه هيچ كدام نمي‌توانند خود را از ديگري باز يابند… آن دو يك چيزند كه با هم آميخته‌اند ولي باز هم دو نفس متمايزند.»
اتحاد با خدا در عرفان مسيحي به معناي فراگيري مطلق انسان نسبت به خدا نيست، بلكه يك تمايز در آن باقي مي‌ماند. «بر اساس تصوف مسيحي خداي سبحان به طور همزمان متعالي و حاضر است» اين جنبه متعالي كه از حضور انسان غايب است، موجب مي‌شود كه وحدت انسان با خداوند، خدا را از مقامش فرو نكشد يا انسان را به مقام خدايي مطلق نرساند.
عارفان مسيحي با همه اصراري که بر اتحاد و وحدت با خداي مهربان دارند، بر تعالي و تمايز او با خلق تأكيد مي‌کنند. ديويد انالد (David onealed) درباره اكهارت معرفترين عارف مسيحي مي‌نويسد : «با آنكه مهمترين ديدگاه اكهارت وحدت خدا و بشر است، ليكن در عين حال هيچ كس به اندازه او تمايز حق و خلق را بيان نكرده است.»
از نظر اكهارت ذات نه مي‌تواند متعلق علم باشد و نه متعلق پرستش؛ چراكه تاريكي (Darkness) و بي‌صورتي (Formlessness) است.
پل تيليخ معتقد است: «هرگونه بحث درباره او و صفاتش، همان قدرت الحادآميز است كه انکار وجود اوست.» اما سير عرفاني در اينجا نيز ادامه مي‌يابد و تا نامتناهي حقيقت الهي تداوم مي‌يابد. اكهارت معتقد است که نفس در عروجش به سمت خدا هيچ گاه آرام نمي‌گيرد. به رسيدن به روح‌القدس و پسر هم راضي نمي‌شود : «حتي خدا را تا وقتي كه خداست نمي‌خواهد. خدا را جايي مي‌خواهد كه نامي ندارد. چيزي مي‌خواهد كه از خداي داراي نام شريف‌تر و بهتر باشد.» «تنها در جذبه است كه مي‌توان دريافت كه با خدا وحدت دارم، يعني با ذات الهي كه فوق خدايي است كه علت موجده اشياء مي‌باشد. در اين جذبات است كه تثليث گذشته به ذات مي‌رسيم.»

نقد و بررسي عرفان مسيحي
غايت سير عرفاني در عرفان مسيحي رسيدن به اتحاد با خدا از عشق و جذبه است كه به آثاري نظير حيات جاودان، مشاركت در عشق و عظمت الهي و ملكوت خداوند مي‌انجامد.
به نظر مي‌رسد كه مسيحيان با يك اشتباه تاريخي دچار انحراف در عقايد شدند و به آموزه‌اي عقل‌ناپذير يعني توحيد در تثليث اعتقاد پيدا كردند كه البته در اين باره عده‌اي از مسيحيان اساساً منكر بودند و معتقدان نيز آراي گوناگوني دارند.
اما اين اعتقاد شگفت انگيز نياز به توجيه و علت داشت هم از اين رو آموزه گناه نخستين يا گناه ذاتي نيز در مجموع عقايد مسيح وارد شد به نحوي كه اساساً و ذاتاً لياقت و شايستگي انسان براي رسيدن به خداوند و سير عرفاني را باور نداشته و بلكه منكر مي‌شد و با زدن اين نهر درخت تثليث آبياري و تحكيم گرديد.
ويژگي بسيار ارزشمند عرفان مسيحي كه آن را در مرتبه‌اي فرادست نسبت به عرفانهاي انسان‌گرا مي‌نشاند اين است كه خداوند حقيقت و هويتي مستقل از انسان و متعالي و متمايز از اوست. هم از اين رو راه سير عرفاني به انسان ختم نمي‌شود، بلكه با اينكه بر صورت نامتناهي خدا آفريده شده است، او در سير عرفاني راهي فراتر از نفس خود را پيش رو داشته و غايتي برتر و متعالي‌تر از خويشتن را مي‌جويد كه هرچه به آن نزديكتر مي‌شود، هنوز هم براي ادامه راه سفرة سير گشوده و توشة عشق و اميد مهياست و نفس غايت بن‌بست گونة سير عرفاني نيست.
اما جنبه‌هيا منفي اين غايت يكي گناه ذاتي است كه به شدت هرگونه ربط و لياقت انسان با خدا را در مقام سير و وصول و اتحاد با او انكار مي‌كند. ديگري تثليث است كه سالك را دچار حيرت مي‌كند. و آن مرتبة متعالي الهي را به صورت انساني كه حد و جسم و صورت و نام دارد، مجسم مي‌سازد. اين مانع به حدي آزار دهنده است و راه زن سير مي‌شود كه عارفي مثل اكهارت سير خود را گاهي با تعبير گذشت ازن خدا و نام و صورت او بيان مي‌كند. آن هم عظمت و تعالي كه راه را تا اوج بي‌نهايت براي انسان مي‌گشايد، ناگاه به صورت انساني ضعيف و مغلوب و مصلوب نمودار مي‌شود و گويي عارفي در سيرش به سوي خدا از اوج بي‌نهايت به زمين رنج و خستگي و محدوديت و ماديت و ذلت و مرگ مي‌خورد تا باز نيروي رستاخيز مسيح فرا رسد و او را اعتلا بخشد. به اين ترتيب انسان انگاري خدا باعث عروج و هبوط‌هاي پي‌درپي در سير عرفان مي‌شود تا جايي كه عارف با تجربه و انديشمند به گذر از خدا حكم مي‌كند و آيا اين آشفتگي در غايت سير مانع و راه زن و اضطراب آور نيست؟ غايت سير بايد يگانه، متمركز و تماماً در نهايت اوج باشد تا با تمام توان و تمام عشق و تمام فكر بتوان به سوي او حركت كرد و اين چيزي است كه عرفان مسيحي آن را از دست داده است.
تأكيد عرفان مسيحي به عشق بر مردم كه همدردي و كمك به محرومان و ضعفا مي‌انجامد، در دنياي ستم زده و سياه امروز بسيار جذاب جلوه كرده كه در اقصا نقاط جهان حتي در آفريقا نهضتهاي معنويتگراي مسيحي به راه افتاده است.

عرفان اسلامي: (خداگرايي انسان باور)
اسلام آخرين ديني است كه از سوي خداوند و به واسطه‌ي نبوت حضرت محمد‌بن عبدالله صلي اله عليه و آله براي انسانها فرستاده شده و تعاليم الهي اين دين در قرآن كريم گرد آمده است. عارفان مسلمان معتقد‌ند پايه‌هاي عرفان اسلامي در قرآن بيان شده و به وسيله اهل بيت رسول‌الله صلي‌اله عليه‌و‌آله به خصوص حضرت علي عليه‌السلام، امام سجاد عليه‌السلام و امام صادق عليه‌السلام و شاگردان ويژه‌ي آنها نظير اويس قرني، كميل و ديگران تعليم داده شده و تداوم يافته است. غايت سير عرفاني در اسلام فنا و لقاء الله است.
توحيد و فنا
اساسي ترين آموزه‌ي اسلام توحيد است. يعني يگانگي خداي تعالي. عرفا فهم خاصي از توحيد دارند که با عبارت وحدت و جود يا به قول سيدحيدرآملي توحيد وجودي بيان مي‌شود. ايشان در تعريف توحيد وجودي مي‌گويد: «اثبات وجود يكتاي حق واجب بالذات و نفي وجود موجودات بسيار ممكن كه در واقع معدومند. به سبب گفته‌ي خداوند: «همه چيز نابود است غير از وجه او، همه‌ي حكم براي اوست و به سوي او باز گردانده مي‌شود.» (قصص/88)
از ديدگاه عرفاني وجود عين ذات خداست؛ ذاتي كه بي‌نقص و كاستي باشد، همه كمالات را در خود دارد و چيزي بيرون از او و در دست ديگري نيست. اصل هر كمالي وجود است و هيچ كمالي بدون آن تحقق پيدا نكرده و همي بيش نخواهد بود. پس ذات منزه او عين وجود است و وجود او نامحدود است زيرا محدوديت نقص بوده و اگر محدوديت پديدآيد تعدد از آن برخاسته، شريك براي خدا پديد مي آيد و توحيد مخدوش مي‌گردد.
هم از اين رو حضرت علي عليه‌السلام فرمود:«ومن حدّه فقد عدّه» هر كه او را محدود پندارد، به شمار آورده است. بنابراين حق‌تعالي عين وجود نامتناهي است. با اين معناي توحيد هر موجودي كه در سراي هستي پديد آمده، وجودش براي خداوند يكتا و به حكم و فرمان اوست كه هرگاه چيزي را اراده كند، مي‌گويد باش، پس مي‌باشد و پديدار مي‌گردد و سپس وجود تجلي يافته در موجودات كه به حكم او ظهور آمده‌اند به سوي او باز مي‌گردد. هم از اين رو فرمود: «كل شيءٍ هالك الا و جهه لَه الحكم و اليه ترجعون» همه چيز نابود است غيراز روي و نما و جلوه‌ي او، حكم و فرمان از اوست و به سوي او باز گردانده مي‌شوند.» (قصص/88)
علامه طباطبايي در تفسير اين آيه نوشته‌اند: «همه چيز نابود و پوچ است در حد خودش و حقيقتي ندارد، مگر آنچه از خداوند به او رسيده و آنچه مربوط به خدا نيست، غير از توهم و سراب چيزي نيست همانند بت‌ها كه حقيقتي ندارند غير از سنگ و چوب و فلز (كه اين هم از خداست)... در اينجا رويكرد دقيقتر آن است كه وجه همان ذات است… و منظور اينكه تمامي موجودات غير او تعالي كه ممكن هستند، اگرچه با ايجاد او موجود‌ند اما با نظر به خودشان پوچ و نابود هستند.»
با اين معناي توحيد معلوم مي‌شودكه اگر گفته‌ اند غايت عرفان اسلامي توحيد است؛ يعني مشاهده‌ي يگانگي خدا به طوري كه وجود مطلق است و هيچ چيز غير از او و تجلياتش وجود ندارد كه لازمه‌ي اين مشاهده فنا ديدن همه چيز در حق‌تعالي است. چنانكه خواجه‌عبدالله انصاري آخرين منزل سير عرفاني را توحيد دانسته و در تعريف آن مي‌نويسد: «اسقاط الحَدَث و اثبات القِدَم» فرو ريختن ممكنات و اثبات واجب ازلي.
پس براي رسيدن به حقيقت توحيد بايد فنا را درك كرد تا به لقاء الله رسيد. اين ضرورت و ملازمه‌ي فنا و لقاء الله سبب شده است كه خواجه‌نصير‌الدين طوسي آخرين مرحله‌ي سير عرفاني را فنا بداند و در شرح آن مقام بنويسد: «در وحدت، سالك و سلوك و سير و مقصد و طلب و طالب و مطلوب نباشد: كل شي هالك الا وجهه و اثبات اين سخن و بيان هم نباشد و نفي اين سخن و بيان نباشد. و اثبات و نفي متقابلند و دويي مبدأ كثرت است، آنجا نفي و اثبات نباشد و نفي اثبات اثبات هم نباشد و نفي اثبات و اثبات نفي هم نباشد و اين را «فنا» خوانند كه معاد خلق با فنا باشد همچنانكه مبدأ ايشان از عدم بود «كمابَدَءكم تعدون» و معني فنا را حدي با كثرت است: «كلّ مَن عليهافانٍ و يَبقي وجهَ رَبِّكَ ذوالجلال و الاكرام» فنا به اين معني هم نباشد. هر چه در نطق آيد و هر چه در وهم آيد و هر چه عقل بدان رسد جمله منتفي گردد. «اليه يرجع الامركلّه» … و اينجا سخن منقطع شود واسلام «علي من اتًّبَعَ الهدي»
كرامت انسان
توحيد عرفاني مي‌آموزد كه لقاء خدا در گرو درك فنا و هلاكت همه چيز و بقاء تجلي و نام ونماي اوست. به‌رغم اينكه سراسر عالم جلوه الهي و مظهر اسماء و انوار خداوند يكتاست، انسان تنها پديد‌ه‌اي است كه تمام اسماء الهي را فرا گرفته و اين ملاك كرامت او چنان بلند مرتبه است كه حتي فرشتگان الهي بايد برآستانه‌ي انسان سجده آورند.
اين كرامت و عظمت انسان به او امكان مي‌دهد كه همه‌ي عالم طبيعت و بلكه عالم غيب و فرشتگان را پشت سر گذاشته و با درك فناي همه‌ي آنها تمام اسماء خدا را در‌ آينه‌ي جان خود به تماشا نشيند و مملوكيت و بندگي خود را در برابر او هر چه بيشتر و كاملتر مشاهده كند.
انسان مي‌تواند نه تنها وجود كه همه كمالات الهي را دريابد و در عين حال هيچ بودن خود و مالكيت و احاطه‌ي الهي را بر همه‌ي هستي و كمالات وجود دريابد. چنانكه پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌وآله در معراج بزرگ خود تا مقام بندگي و عبوديت هويت غيبي ذات حق پيش رفت و به لقب عبده مشرف گرديد.
انسان چون همه‌ي نامهاي الهي فرا گرفته مي‌تواند حتي به ذات حق كه منبع اين كمالات است نظر افكند و خدا را با بصيرت خداوند مشاهده كند و در عين حال فراموش نكند كه اين همه كمالات براي خداست و چيزي غير او و تجلياتش نيست.
شريعت
راه كمال انساني و لقاء الله عمل به شريعت و تكاليف الهي است. زيرا كسي كه خود را بنده‌ي خدا مي‌داند تنها كاري كه براي خودش مي‌شناسد عملي به فرامين الهي است. متاسفانه از قرنها پيش فرقه‌هاي انحرافي در عرفان و تصوف اسلامي پديد آمد كه شريعت را از عرفان جدا مي‌كردند و تبعيت از هواي نفس را به جاي فرمانبري از حق‌تعالي، راه عرفان مي‌پنداشتند. «ومَكَروا و مكَرالله»
البته اهل عرفان راستين براي مبارزه با عارفان دروغين از همان آغاز، راه عرفان اسلامي روشن را كردند. اولين اثر بلند آوازه و گرانقدر در اين زمينه رساله‌ي قشيريه اثر ابوعلي‌حسن‌بن‌احمد‌عثماني است كه در مقدمه كتاب آورده «بدانيد رَحِمَكم الله» كه خداوند سبحان اين طايفه را گزيدگان اولياء خويش كرد... و به درجه‌ي مشاهده رسانيد. به آنچه تجلي كرد ايشان را از حقيقت يگانگي خويش و توفيق داد ايشان را به قيام آداب بندگي و حاضر گردانيد به مجاري احكام خداوندي» سپس بيان مي‌كند كه روزگار ما دينداري كم مايه شده و شريعت بي‌حرمت گرديده و با اين حال عده‌اي‌ سست ايمان«اشارت كردند به برترين حقايق و احوال و دعوي كردند كه ايشان از حد بندگي برگذشتند وبه حقيقت وصال رسيدند...»
سپس همواره عارفان راستين مي‌كوشيدند تا عارفان دروغين را از عرفان اسلامي دور معرفي كنند و مرز شريعت را برجسته سازند.
عمل به شريعت در گرو عشق و محبت الهي است و كسي كه طالب وصول و سالك طريق الي الله است، ناگزير بايد فرمان بر او باشد. «قل اِن كنتم تحِبّونَ اله فاتَّبِعوني يحببكم الله» اي پيامبر بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروي و اطاعت كنيد.(آل‌عمران/31)
نتيجه‌ي عمل به شريعت و بندگي خدا نيز تقويت ايمان و ارتقا به مقام يقين است. «واعبد رَبَّكَ حتي يأتيكَ اليقين» بندگي كن پروردگارت را تا به يقين برسي. (حجر/99)
و برترين مرتبه‌ي يقين حق‌اليقين است كه اساتيد عرفان آن را «فنا در حق اليقين» و مشاهدي حق با بصيرت او مي‌دانند.
نقد و بررسي
عرفان اسلامي غايت خود را درك عميق‌ترين لايه‌هاي حقيقت توحيد كه توحيد وجودي است مي‌داند. معرفتي كه در گرو فناي في‌الله و رسيدن به حق‌اليقين است. گام‌هاي نخست اين سير فاني كردن اراده در اراده و امر الهي است كه به كمك شريعت امكان‌پذير مي‌گردد و اين عبوديت با ارتقاي ايمان به مقام فنا در حق‌اليقين مي‌ رسد.
بنابراين عرفان اسلامي انسان را حقيقت باور مي‌كند و منزلت معنوي او را تا آنجا مي‌شناسد كه ساكنان عالم غيب يعني فرشتگان بايد بر او سجده كنند و همين نكته عرفان اسلامي را از عرفان مسيحي فراتر مي‌برد. انسان با اين عظمت مي‌تواند فراتر از وجود خود بال گشايد و به فنا در تجليات الهي و حتي ذات احدي برسد.بزرگترين اشكالي كه در عرفان اسلامي وجود دارد و البته اشكالي بيروني است. توهم عده‌اي عارف نما‌ست كه خود را و اصل و گذشته از شريعت و تكليف مي‌دانند و معمولاً مفاسدي را مرتكب مي‌شوند كه مايه ننگ عرفان مي‌گردد كه اين امر موجب شده است گروهي از متدينان و حتي فقها عرفان را يك جريان انحرافي در اسلام بدانند. درحالي كه عارفان راستين و متشرع عرفان را حقيقت دين و مغز و اصل آن معرفي مي‌كنند.

جمع بندي و نتيجه‌گيري
مطالعه و بررسي مكاتب عمده‌ي عرفاني در جهان نشان مي‌دهد كه معمولاً اين مكاتب از دل اديان بر آمده‌اند و متناسب با اعتقادات و اعمال هر دين سيري عرفاني با غايتي مشخص شكل گرفته است. رتبه بندي نهايي شش مكتب عمده‌ي عرفاني در جهان براساس غايات سير عرفاني را مي توان در نمودار نمايش داد.
عرفان
خداگرا: 1- انسان باور (اسلامي) 2- انسان انگار (مسيحي)
انسان‌گرا: 1- الهي (هندوئيسم) 2- الحادي (بوديسم)
طبيعت‌گرا: 1- واقع‌نگر (تائوئيسم) 2- وهم‌گرا (شامانيسم)
عرفان اسلامي به علت اين که از آخرين و كاملترين دين آسماني برآمد و منبع اصلي آن قرآن مجيد منزه از تحريف است، برترين و شايسته‌ترين غايت را دارد كه عبارت است از شكوفايي معرفتي انسان با فنا و لقاء‌الله.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.