آموزه هاي عرفان‌هاي نوظهور

اين عرفان ها چه آموزه هايي دارند؟

2003.jpgلازم به تذكر است كه پاره اي از عرفان هاي مطرح طبيعت گرا (مانند تائوئيسم و شمنيسم)، پاره اي ديگر انسان محور (مثل هندوسيم و بوديسم ـ كه دومي اصولاً الحادي محسوب مي شود) و پاره اي هم خداگرا محسوب مي شوند، مثل عرفان‌هاي اسلامي و مسيحي و يهودي.
با عنايت به وسعت بحث و محدوديت موقعيت، به اختصار به برخي از ويژگي‌هاي و آموزه‌هاي عرفان هاي كاذب اشاره ميشود:
1 ـ در معنويت هاي نوگرا، به جاي آنكه انسان به خضوع در برابر خداوند بي همتا فراخوانده شود به كرنش در برابر موجودات ضعيف و محدود دعوت مي شود. فطرت پرستش در انسان كه در جستجوي كمالي نامحدود است با پديده هاي مادي سرگرم مي شود و حتي گاهي اين فطرت با پرستش انساني ضعيف ـ كه خود را در جايگاه خدا مي بيند ـ مانوس مي شود.
به عنوان مثال سايبابا ـ مدعي پرطرفداري كه هم اكنون در هند به سر مي برد ـ مي گويد: خداي خالق در او حلول كرده است. وي كه خود را برهما، خالق هستي بخش مي داند ، مردم را به كرنش و پرستش در برابر خويش فرا مي خواندو با اين اشعار و اذكار مريدان خود را به خويش توجه مي دهد:
خودتان را محصور من بدانيد و به من مشغول باشيد...
مثل كودكي پرورش تان دادم
وقتي خانم جواني شديد شريك زندگي شما شدم تا دوست تان بدارم و حافظتان باشم.
دو پسر زيبا به شما دادم تا انها را دوست بداريد و ستايش كنيد.
بيا عشق مرا بپذير و خودت را رها كن
عشق من مثل دريا نامحدود است
مرا واقعاً قبول كن مثل مادرت
من آمده ام تا سعادت بدهم
اشعار بالا نمونه اي از پيام صدها مسلكي است كه بشر تشنه امروز را به خود مشغول داشته است. در اين مرام ها توحيد محوري جاي خود را به انسان محوري و در نتيجه به مريد پروري داده است.
2 ـ عرفان هاي كاذب فقط در صدد پاسخگويي به بعضي از ابعاد وجود انساني اند. به عبارتي ساحت گسترده روح انساني را در يك و يا حداكثر چند جنبه محدود مي بينند . بماند كه از اقناع حقيقي همان يك جنبه هم وا مانده اند و پاسخ درستي به شاخه مورد تاكيد خويش نداده اند.
به جرات مي توان گفت تمامي مكاتب نوظهور ـ سرجمع ـ نتواسته اند به اندازه اين شعار حسين بن علي (ع) «هيهات منا الذله» در تاريخ، شور و حرارت ايجاد كنند. شعاري كه سرنوشت بعضي ملتها را عوض نموده است و آنها را جهت گرفتن حق خويش و مبارزه با ظلم بسيج نموده است. همان حسيني كه در شب عاشورا به همراه ياران و نزديكان خويش تا صبح شب زنده داري و به عبادت و راز و نياز و خلوت با خداي خويش مشغول بوده است.
براستي برنامه اصلاح جامعه و برپاكردن اجتماعي سالم و صالح ـ نه فقط افراد خوب ـ در مكتبي مثل فالون دافا چه جايگاهي دارد ، مرامي كه با اين جملات و توصيه ها ظلم پروري و ظالم پروري را در جامعه تئوريزه و نهادينه مي كند: «وقتي كسي به شما ناسزا گفته يا لگد مي زند فقط لبخندي بزن و به او بگو ادامه بده تو در اين مدت داري به من تقوا مي دهي و من تكه اي از آنرا به تو بر نخواهم گرداند. (هنگجي لي. شوآن فالون ص 397)
معلوم مي شود حقيقتي به نام كرامت انساني و بزرگواري روح در اين مرام اصولاً پذيرفته نيست تا چه رسد به اينكه برنامه اي براي پرورش اين بعد الهي داشته باشد!
گروه ديگري متوجه جنبه ديگري از روح انساني شده اند و بساط ديگري گسترده اند و به ترويج شيطان پرستي روي آورده اند . روشن است انساني كه مشتاق جنبه جمال حقيقت است، متمايل به فهم ابعاد جبروتي و جلال حق هم هست .
گروههايي از متال، با ايجاد ذهنيتي وحشت گرا در مخاطبين خود، قلوب تشنه هيبت حق را هدف قرار داده اند و با ايجاد رعب و وحشت و ترس به اين جنبه از روح انساني پرداخته اند . مرلين منسون از رهبران بلك متال در معنويت مورد علاقه خويش، در صدد القاي لذتي است كه دلهاي مشتاق هيبت حق در پي آنند. همين ترس و وحشت و رعب كم نظير است كه آثار و محصولات منسون و همفكرانش را براي بعضي از افراد، دلپذير و جذاب ساخته است. انساني كه در پي ادراك هيبت و عظمت و كبريايي خداوند متعال است بدين سان با توجه به غلبه شيطان رام مي گردد. بسياري از كليپ هاي منسون ـ كه در زمره البوم هاليوود است ـ درباره افرادي است كه در صدد توسل به شيطان اند و مي خواهند با تمسك به قوه هاي پليد در طبيعت به مقاماتي برسند .
منسون در آثارش مي خواهد به مخاطب بفهماند كه نيروهاي شيطاني و شرارت هاي طبيعي ، نيروهاي غالب درجهان اند و خير و خوبي وابعاد الهي مغلوب و شكست خورده اند .
بايد پرسيد آيا صفات زيباي انساني و فضيلت هاي اخلاقي درانسان مرده است كه منسون اصلا آنها را نمي بيند و يا دائما مغلوب و شكست خورده مي پندارد؟
در بعضي ازمرام ها، تعاليمي ترويج مي شود كه محيط مقدسي همچون كانون خانواده از اساس تخريب مي شود. تاسف بارتر آنكه اين تعاليم به نام عشق به خورد مخاطب داده مي شود يعني با نام صداقت و محبت، مرامي به نام «وفا» لگدكوب مي شود كه در نتيجه نه خانه اي مي ماند و نه خانواده اي، لاجرم مي ماند مرد و زن سرگردان به دنبال عشق موهوم. حقيقت اين است كه آنچه اشو ( از رهبران عرفان جنسي ) به نام عشق به پيروان خود تعليم مي دهد غريزه تنوع طلبي جنسي و شهواني است كه هيچ گاه راضي و قانع نشده و همچنان دريا صفت و هيجان ناپذير خواهد ماند. وي مي گويد:
«نمي گويم اگرزني را دوست داري با او زندگي مكن . با او باش اما نسبت به عشق وفادار بمان. يعني از همان لحظه اي كه احساس مي كنيد از چيزي خوش تان نمي آيد و آن چيز جاذبه اش را از دست داده است و شما را خوشحال نمي كند از آن دست برداريد (ولو آن چيز همان زني باشد كه قبلا‌ً او را دوست داشته ايد) فقط بگوييد متاسفم.» (تفسير آواهاي شاهانه ساراها ص 107)
از اشو بايد پرسيد چرا محبت زن و شوهري نمي تواند پايدار بماند و چرا آن دو نمي توانند تا آخر به هم عشق بورزند؟ چرا به اين محبت، نتوان رنگ ملكوتي داد؟ چرا بايد محور اين محبت هواهاي طرفين باشد كه ناپايدار و تنوع طلب است؟ چرا نتوان تفسيري آسماني و ثابت و دائمي از عشق زن و شوهر به هم ارائه داد؟ از آنجايي كه خانواده در مكتب اشو ويران شده است وي زندگي جمعي و كمون را به عنوان جايگزين خانواده پيشنهاد مي دهد. (آينده طلايي ـ اشو ص 98)
خنده دار آنكه اشو نيروي دروني را به عنوان راهبر به انسان معرفي مي كند كه بايد به آن احترام گذاشت و از طرف ديگر «گمراهي» را بر آن نيرو به رسيمت مي شناسد. وي مي گويد:
نداي درونتان را ارج بنهيد و از آن اطاعت كنيد. به خاطر داشته باشيد من تضمين نمي كنم كه آن ندا هميشه شما را به راه راست هدايت كند. بيشتر اوقات شما را به گمراهي مي برد . اين حق شماست كه آزادانه به گمراهي برويد. (شهامت ـ اشو ص 26)
وي پا را از همه اينها فراتر گذاشته و عرفان ادعايي خود را چنين درمقابل خدا قرار ميدهد : حتي در مقابل خداوند بايستيد ... درستي و نادرستي امور را به كنار بگذاريد... (همان ص 27)
3 ـ عرفانهاي كاذب فاقد نظام عقيدتي منسجم و عميق اند. به عبارتي از منظر تئوريك و نظري بسياري از آنها، اصول جهان شناختي و فلسفي مشخص و قابل ارائه اي ندارند. آنها هم كه چيزي مطرح نموده اند مبناي قابل دفاعي در مواجهه با ديگر مكاتب ندارند و جهان بيني محكمي براي آنها تصور ندارد .
در اين مكاتب ـ لااقل در بسياري از آنها ـ حقيقت و كشف آن و وصول به آن حتي در حد ادعا هم مطرح نيست. در تعاليم كريشنا مورتي آمده است: حقيقت سرزميني است بدون معبر. راهي به سوي آن نيست.... ( تعاليم كريشنا مورتي ص 14).
معلوم مي شود مكتبي كه حقيقت را دست نايافتني مي داند بالطبع راهي براي رسيدن به آن هم نمي شناسد و اگر هم راهي پيشنهاد دهد بر معضلات مبنايي خود نه فقط كمكي نكرده است كه تعارضي هم به بار آورده است. به همين علت در اين مسلك كلمات و جملات مبهم و نامفهوم فراوان يافت مي شود به گونه اي كه پيروان آن، اصلا در صدد دريافت تعاليم بي پرده و روشن بر نمي ايند.
در مكتب اسلام به بركت تعليمات عميق هستي شناسي در قرآن و روايات اسلامي، علوم مختلفي از قبيل تفسير، فلسفه، حديث، اصول، فقه، كلام و ... شكل گرفته اند و عرفان اسلامي از چنين نظام عميق معرفتي برآمده است و از چنين پايه مستحكمي برخوردار است . دراين مكتب راه رسيدن به حقيقت باز و اصلا هدف هستي رسيدن به حقيقت است .وَ الَّذينَ جَاهَدُوا فينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا.( )
4ـ عرفان هاي كاذب نه فقط فاقد جهان بيني دقيق و علمي، كه گاهي در ناحيه بايد و نبايد ها (ايدئولوژي)، دستوراتي بس ابتدائي دارند و يا لااقل بسياري از اعمال و افعال آدمي را بلاتكليف و بدون حكم، مهمل گذاشته اند. توصيه هاي اخلاقي كلي كه قابل تاويل به سبك ها و اشكال مختلف است از مميزات اين عرفان ها است.
خوب است دستورات متنوع و متعدد اسلامي در زمينه هاي مختلف (اعم از مكروه، مستحب، حرام، واجب ...) با افعال و اعمال مورد توصيه در اين مكاتب مقايسه شود تا جامعيت عرفان برآمده از شريعت اسلامي بيشتر روشن شود. حتي اگر تكثر حركات جسمي در يوگا ـ كه در حقيقت ورزشي بيش نيست و بالغ بر ده هزار است ـ باز خود را چشم گير نشان دهد با كمي توجه معلوم مي شود كه تمامي اين حركات فقط ناظر به تقويت جسم و حصول آرامش ظاهر است و دستوري تعيين كننده در زمينه هاي مختلف مورد ابتلاء از جمله حوزه خانواده و اجتماع و ... ندارد .
مع الاسف گاهي بعضي از مدعيان عرفان كه مسلك خود را اسلامي و حتي شيعي معرفي مي كنند در صدد نفي شريعت و احكام فقهي بر مي آيند وبه نام حقيقت شريعت را قرباني مي كنند. ممكن است در مرحله نظر اين مطلب را انكار كنند اما در سلوك ادعايي خود، عملاً شريعت و احكام ظاهري دين را به دست فراموشي سپرده اند و به پيروان خود چنين تعليم مي دهند. در حاليكه بزرگان عرفان اسلامي اين نسبت را به شدت رد مي كنند .
ابن عربي -كه در عرفان اسلامي جايگاه رفيعي دارد- دراين باره ميگويد: بدان كه من در مكر الاهي و چگونگي در امان ماندن از اين مكر دقت كردم، چاره اي به نظرم نرسيد جز آنكه بايد دست به دامن شريعت زد؛ بنابراين اگر خداوند كسي را بخواهد به سوي خير و سعادت هدايت كند و از گرفتاريهاي مكر در امان بدارد، كاري ميكند كه او هيچگاه ميزان شريعت را از دست نگذارد... هيچ بندهاي نبايد از اين ميزان غفلت كند... هركه بخواهد از مكر حق ايمن بماند، بايد ميزان شريعت را از دست ندهد؛ ميزاني كه آن را از پيامبر به ارث برده و فرا گرفته است. پس هر چه از طرف خدا دريافت كند آن يافته ها را در اين ميزان بگذارد؛ اگر با ميزان شرع پذيرفته شد آن را داشته باشد و گرنه تركش كند.
ابن عربي سفارش ميكند كه حتي بايد دريافت هاي غيبي و الهامات معنوي را نيز با ميزان شريعت سنجيد. او ميگويد: اهل اللّه در اين مورد اختلاف ندارند. بسياري از بزرگان حوزه كشف و شهود گرفتار آشفتگي شده، از نظر تشخيص حالات خود دچار پيچيدگيهاي مكر ميگردند و لذا بايد ميزان شريعت را از دست نگذارند.
ابن عربي حتي پا را فراتر گذاشته مي گويد:”. حقيقت عين شريعت است وي تصريح مي كند: هر كه از شريعت فاصله بگيرد، اگر تا آسمان هم بالا رفته باشد به چيزي از حقيقت دست نخواهد يافت!... حقيقت عين شريعت است. شريعت مانند جسم و روح است كه جسمش احكام است و روحش حقيقت”.(مجله معرفت، شماره 35)
علامه طباطبايي دراين باره فرموده اند: اينكه از بعضي شنيده شده است كه ميگويند سالك پس از وصول به مقامات عاليه و وصول به فيوضات ربانيه، تكليف از او ساقط ميگردد، سخني است كذب و افترايي است بس عظيم؛ زيرا رسول اكرم (ص) با اين كه اشرف موجودات و اكمل خلايق بودند، با اين حال تا آخرين درجات حيات تابع و ملازم احكام الهيه بودند. بنابراين سقوط تكليف به اين معني دروغ و بهتان است. (مجله معرفت-شماره 4- جايگاه شريعت در قلمرو عرفان)
ايت الله بهجت در فرمايشي عميق اين مهم را اينگونه ياداور شدند: مگر ميشود راهي براي رسيدن به خداوند باشد و انرا خداوند از طريق پيامبرانش به مردم نرسانده باشد؟
5ـ طيف غالب عرفان هاي كاذب، با هدف مراقبه، آرامش، تمركز و ... براي خدمت به استعمارنو و توجيه فرهنگ و تمدن مادي و مدرن غرب به ميدان آمده اند. در حقيقت آنها آمده اند تا بشر آشفته و خسته از زندگي مدرن را آرام كنند . مأموريت واقعي آنها ، جلوگيري از تجديد حيات دين حقيقي است چرا كه بشر سرگردان اگر الام روحي و معنوي خود را تسكين ندهد ، زود است كه بنيان تمدن جديد را به چالش بكشد و در برابر آن عَلَم طغيان بلند كرده و تسليم حق ازلي و ابدي شود .
« در اواخر قرن بيستم جوانان غربي- كه از قفس آهنين تمدن مادي به تنگ آمده بودند- با روي آوردن به شيوه هاي غيرعادي براي تخليه رواني و معنوي خود جريانهايي مثل «هوي متال» را پديد آوردند . آنان در برنامه هاي خود با استفاده از مواد مخدر، رقص، موسيقي تند، طول موج تشعشات مغزي خود را چنان مغشوش كرده اند كه رفتارشان از كنترل خارج مي شود. برخي از اين فرقه ها- مثل گانزان رزز- حتي به خوردن مدفوع در مجالس رقص ميپردازند.»(جريان شناسي انتقادي عرفانهاي نوظهور، مظاهري سيف، ص109)
روشن است در چنين فضايي دنياي غرب كه از نظر سرمايه الهي و دارائي معنوي و برنامه هاي روحي ، دستش خالي بود به مرامهاي شرقي روي آورد و بر اساس تمدن جديد غرب، شبه عرفانهايي را طراحي و روانه ميدان پرتقاضاي معنويت نمود.
به عنوان مثال « ماهاريشي ماهاش»- كه مهمترين مروج عرفان جديد در غرب است- با كمك گرفتن از تعاليم هندو و بودا، عرفان TM(مديتيشن متعالي) را بر اساس اومانيسم غربي و آموزه هاي سكولاريسم پديد آورد.
بنابراين بايد زاد و ولد عرفان هاي جديد را- كه هر روز و هر ساعت همچون قارچ ظاهر مي شوند- مولود همين تنوع ذوقها و نيازها و سليقه ها دانست كه در فرهنگ انسان گرايانه غرب بر حقانيت همگي صحه گذاشته مي شود.
نتيجه اينكه خاستگاه عرفان هاي كاذب، تمدن غربي و مأموريت آنها تسكين آلام بشر مدرن است نه پرداختن به فطرت خداخواهي انسان ها.
6 ـ در بسياري از عرفان هاي جديد هدف و غايت و مطلوب، قدرت تصرف در طبيعت و دستيابي به نيروهاي مرموز غيبي است. به همين علت بسياري از مكاتب طبيعت گرايي را ستايش و ترويج مي كنند . چنين بينشي در عرفان بوميان آمريكا و آفريقا حاكم است. شمن ها چنين تعريفي در عرفان هاي جديد دارند ، يعني افرادي كه قدرت جادويي خاص دارند و مي توانند بر طبيعت مسلط باشند و بعضي قواي طبيعي را تسخير كنند و از اين طريق به كسب روزي و مداواي بيماران مي پردازند و اصولاً‌ اعتقاد به جن، ارواح، ديوها ـ كه فقط شمن ها قادر به ديدن آنهايند ـ در زمره اعتقادات مسلم در شمنيسم است .
غايت عرفان در شمنيسم خواب ديدن است به گونه اي كه در حالتي شبيه خلسه و جذبه براي سالك اتفاق مي افتد. تا جايي كه كارلوس كاستاندا مقدمات و مراحل رويا ديدن را از منظر تئوري تبيين نموده است و حتي استفاده از موارد توهم زا را ـ كه در ميان بوميان آمريكاي جنوبي رواج دارد ـ يكي از اين مراحل بر مي شمارد. ( سفر به ديگر سو ـ ترجمه دل آرا قهرمان ـ ص 154)
سوال اساسي در اين جا اين است كه براستي تسخير نيروهاي طبيعت از قبيل جن و ... چه ربطي به عرفان دارد ؟ اگر بنا باشد كه چنين قدرتي عرفان محسوب شود چرا متفكرين و مخترعين علوم تجربي عارف نباشند؟ و آيا اصولاً دستيابي به چنين قدرت هايي كمال حقيقي انسان محسوب مي شود؟
مخلص كلام آنكه نبايد غافل بود كه اصولاً شبه عرفان ها-كه همگي پسوند مقدس عرفان را باخود يدك مي كشند- ربطي به عرفان ندارد بلكه در خوشبينانه ترين صورت تنها مي توان آنها را يك فرايند پزشكي ـ تجربي براي درمان امراض جسمي بيماران و يا در جهت تسلط آرامش روان و تمدد اعصاب ديگران و يا يك روشي روانشناسانه يا حد اكثر آنرا يك روش تسلط بر باطن طبيعت تلقي نمود .
و بعلاوه تجربه ثابت كرده است كه آخرين هنر مكاتب عرفاني و معنويت هاي مجازي، تنها يك نوع معنويت گرايي زميني (نه آسماني) است؛ يعني به سمت نوعي از تجربه هاي شبه معنوي مثل هيپنوتيزم و يوگا و مديتيشن سوق پيدا مي كند.
منابع جهت مطالعه بيشتر :
1-آفتاب و سايه ها- محمد تقي فعالي
2-جريان شناسي انتقادي عرفانهاي نوظهور - حميد رضا مظاهري سيف
3- سيري در افاق ، زندگي ايت الله بهاء الديني - حيدري كاشاني

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.